X
تبلیغات
رایتل
دو سروده با نامهای شاعرو درد عالم -سروده آرش محمدی وفرزانه شیدا  چاپ
تاریخ : شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1387
 
 
 
 سروده  آرش محمدی :
 
 
 شــاعــر
 
 
قبل هر نکته شما را خواهشی

خواهم از لطف شما بخشایشی

گر مکدر شد کسی در این مقال

از من و از گفته ام در این مجال

گر سخن ها تند بودش گاه گاه

من حقیر کمترین قبل از گناه

شرم دارم از بزرگان خودم

عذر می خواهم ز گفت بیش و کم :

مثنوی هم گه گروهی می شود

معنی آن عهد بوقی می شود !

آن یکی از عشق خود دم می زند

وان دگر دستی به هرخم می زند !

این یکی از داغ می گوید سخن

آن یکی از خال و ابرو و دهن!

حــالیا گفـــتید و باشد نوبـــتی

بر من تشــبیه ساز غــربـــتی !

غـــربتی ا م بین این نا مردمان

تا که کی آزاد گـــردم از  زمان

عشـــق بازی و جوانی در برم

نیست دیگر، این دو معنی در سرم

چون پلــیدان عشق بازی می کنند

لاله ها با پول راضــی   می کنند

من همان بهتر که گردم پیرمرد !

حرمت عشقی ندارد روی زرد

در جوانی پیر  گشــتم  پیر پیر

گشــته ام از دست دنیا سیر سیر

آنقدر نوشــیده ام ، کــم بس بوّد

شــهد شیرین و تهـــوع زای  بد !

نیــز مــن هـــم عاشـــق آزادیـــم

عاشـــق لاله، درخت و شـــادیم

عاشــق گفتن ز عشـــق و لاله ام

عـــاشـــق بوییـــدن  آلالـــه ام

عاشق شعری پر از احساس گرم

پر ز عشق و چون پری آرام و نرم

عاشق گویــــش ز جوی جاریم

عاشق احــــساس و مردم داریم

لیک باشد آن رسالت دوش من

گفتن از این مرز و بومم، از لجن !

مرز و بومم پاــکزاد و شــیر زاد

وای ! هر چه بوده اش بر باد داد !

ســــیر ما چون قـــــهقرایی می شود

شعر من چون مرگ، کاری می شود!

در زمـــینی پست و ویران و پلید

عشـــق گرم و حس خود باید ندید!

کو کـــسی با خط خود حاشا کند

عالــــمی را پیش ما رســـوا کند

ای شمــا شاعر، به پا گردید باز

واژگانی را بــــگویید از نــــیاز

شعر ما عین خود تصویر ماست

شایدش انکار او... تقدیر  ماست!

این جماعت چون مریضی غرقه اند

دیــن و دنیا ســوخته ، بی بــــهره اند

هر دو دنیا چــــون غـــلامان داده اند

در صــف بنـــزین خــود اســــتاده اند !

در برنــجی  عشــق این بیچارگان

یادشان رفـــته گل و سرو چــــمان !

از گرس::نه بودن این بی حالی است

چون شکم ها مـــغز ها هم خالی است

درد نان دارنــد و دیگر هیچ نیـــست

در افق های نگاه  هســت  و نیـــست

عشــق و عـــقل و دین خود را باختند

با همه  نامردمـــی ها  ســاخـــتند

هر بلایی کآمده   بر گـــردشان

ساکتند و نیست شـــکوایی از آن !

شعر من جز قلب این بیمار نیست

لاله و سرو و گلی در  کار نیست

با شما هســــتم شما‌! مــردم، شما‌!

این جـــماعت می رســـد بر انتــها

از گل و لاله نگویم جز به عـــید

عشــق و پروانه نگویم جز به قید

شــعر من جز ساز و پردازش بوّد

گر بود در عصر ما ، سازش  بّود !

چون نگویی بی هـــنر بر این پسر

((چند بیتی می ســــرایم با هـــنر !))!!!

چند بـــیتی آنچه خود در سر برم

از حضور و عشق و از این پیکرم :
 

ای که دریای غـــمت بی انــتها

می کـــشی این بـنده را بی مدعا

ای که نازت در لطیفی بی مثال

می رسانی عاشقت را بر زوال

باده  ی عشقت به سرخی جنون

غرق کردی ما در این مرداب خون

گوهر چـــشمت سیاه و بی بدیل

دُ ّر غلتان می کـــشد ما بی دلیل

کاش می شد  جان فدای تو کنم

نعش خود را خاک پای تو کنم

تا شود از بــندگی ها  وا  رهم

در مســــیر مست گشتن پا نهم

باده ای نوشم که سرخ و لاله گون

بر حریم عــشق مست و بی کنون

حال بین چون عشق بازی می کنم

روح خود اینگونه راضی می کنم:


مست مستم، مست و لا یعقل چو باد

مــی وزم هر جا که باشد پـاکـــزاد

گاه پیــــچم در سیاه گیــــسویت

گاه نــازم بر کــــمان ابـــرویت

گاه رقـــصم پیش چشم مست تو

گاه مـــانم در حــــریم دســـت تو

گاه گـــردم دور آن سرو چـــمان

گاه افـــتم زیر پا تســـــبیح خوان

گاه بوســــم روی ماهت را سمن

گاه هــــالک در رخت ای ماه من

من بــتم را می پرســتم بی درنگ

گیرمش در بر چو جانم تنگ تنگ
:::

آه و حسرت این تمامی خواب بود !

عاشـــقانه ...    نقشها بر آب بود !

وای!  دنیا نـــقش در بیداری است

آن قــوانین درشــــتش کاری است

کودکی لــــرزد ز تـــبداری و درد

دختری جان می کند با روی زرد

لای لایـــی دلـــش در قامــــتش

ساخــــته آینـــه ای از نکــــبتش

صورتش معصوم و نالش تلخ تر

در کنــارش هم یکی بدبــخت تر

آن پسر در نکبتش جان می دهد

دخترک روحش به شیطان می دهد

آن 3 ساله بچه شاید بوده   بد !

دخترک هم تن فروشی می کند

وای خاکم شد به سر ای هموطن

این بود تـــقدیر تو تــقدیر من ؟!!!

وای ! ایران مهد شیرانم کجاست ؟

این همه نامردمی ها از شماست ؟

...

این همه گفـــتیم  تا شاید  یکی

برنتابد    زین همه  بی پردگی

عشق من آن بچه معــصوم بود

چون 3 سالش گشته مرگش را سرود

باز هم از جــمع خواهم بخششی

گر شده بی حــرمتی در بیهشی

باز هم از عــشق گویید و چمن

باز هم از ســرو و لاله، یاسـمن

لـــذتی بردیـــم از اشـــــــعارتان

حــالیا باشـــد خــــدایم  یـارتـــان

وزن آن هم عارض است از کاملات

فـــاعلاتن فـــاعلاتن فــاعلات !

 
شعر از:  آقای آرش مــحمدی
 
 
 وبلاگ شعر نو:
 
 
 
 
 
== درد عــالـــم ==:
 

درد عالم را چه سـودی ناله ها

گـــفتن شــــعری  بیــاد  لاله ها

زین میان  کی بر قلم پرواز بود؟!

آنهمه حرف وسخن  در راز بود!

کـــس توان گفــــتنی هرگز  نیافت

عمر کودک ره به مرگی میشتافت

ای که باخـــود ناله ها را میکشی

قــلب خود را در غم دل میکُشی

درقفـــس چـــیدند  بال  مــرغ را

وای بر پرواز او... در این سرا  !!!

در جــــهانی که بپای درد ودل

چیده شد بال وپری، گشتم خجل!

دیــگر آخر درکـدامـــین دفتری

باز گردانم  دگــــر بال وپری؟!

با دلم گفــــتم دلا خــاموش باش

تا توانی در سکوتی گوش باش

پندها دادن  ، نشــد درمان درد

این جــهان افتاده در اقلیم سرد

کس به کس کی اعتنائی می کند؟!

      یا "شکایت از جدائی می کند"!! *
 
*(بشنو از نی چون حکایت می کند)
 
  (او فقط اینجا شکایت می کند*)!!

قلب انسانی ، دگر غمخوار نیست

جز به سودی با دل ما یار نیست

ازچه باخود می کشی این سینه را

تاکجا غم میخوری دل! تاکجا؟!

بس کن این افسانه ها را بعد ازاین

زندگی با چشم این مردم ببین!

چون کسی غمخواری قلبی نکرد

ای دریغا  دل کشد همواره درد

قلب من آرام باش وبس خموش

تا توانی خود دراین عالم بکوش

تا توانی خود دراین عالم بکوش

 شنبه 4 خرداد 1387
 
 بداهه ای بود بر شعر ایشان!

 آز: فــرزانه شــیدا