X
تبلیغات
رایتل
آزادی ( عصر جدید ) ف.شیدا / چرا فریاد نکنم.؟ ساها  چاپ
تاریخ : جمعه 30 مرداد‌ماه سال 1388

 

 


Freedom by The unnamed.   
 
 در خیالی به بلندای امید . . .

حیله ای بود و فریب

رفتن و جستن آن نام سپید

که به چشم من و تو

یک کبوتر شد و بر بام پرید

شرح آزادی انسان افسوس

در همه شهر و دیار

از سر بستن پرهایی بود

که ز قلب من و تو می رویید

دل ما زندانی ست

بر دل عاشق ما بالی نیست

دست ویرانگر این عصر جدید

بندها بر دل عشاق کشید

روح آزاده ی ما رفت به باد

آدمی بی دل و بی عشق دریغ

همه آن رشته ی پیوند برید

قرن آزادی انسان افسوس . . .

عشق را از همه دلها دزدید !

ما به بیگانه شدن خو کردیم

روح ما در خود و در خویش خزید

و جدا بودن ما

تا به بیگانگی مادر و فرزند رسید

و کنون آزادیم . . . !!

آه . . . آری . . . آزاد ! . . .

تا در این قرن تمدن همگی

یکّه باشیم و غریب

و هر آن دل که پری باز نمود

یا که در عشق طپید

قفسی بیش ندید

بی خبر زآنکه رهایی به دلی ست

که غم خویش نداشت

غرقه در خویش نبود

از من خویش رهید

و به آن گلشن پیوند ز عشق

همچو خورشید دمید

سبزی عاطفه را رنگی داد

به سحرگاه محبت تابید

تا به همراه دل عاشق ما

به همان گرمی دیروز رسید

به همان شعله ی عشق

و به آن پیوندی ، که به آیین وجود

معنی " بودن " داد

و دگر باره به عشق

گرمی و لذت هستی بخشید




فرزانه شیدا

 

   

 

فریاد
چرا فریاد نکنم.؟ 

زمانی که رخوت وافیون اوند های جوانان سپیدار قامت را  
 
خشکانیده است
 
من در اندیشه کودکان معصومی هستم که حسرت اهنگ دلنشین زندگی را 
 
 در دل پر درد خود خاک کردند
 
چرا فریاد نکنم.؟ 

مگر نمی بینی که خشم دل خاموش آن مرد خسته را  
 
به خون و شعله بدل کرده!؟
 
کجاست ریشه تو؟ 

از چه فلسفه ای آب می خورد که این چنین ثمر تلخ می دهی. 
 
وبا خدنگ نا مهربانی وکلام سرد دل برادر خود رانشانه می گیری 

چرا فریاد نکنم.؟ 

مگر تمامی ان فریادها در ان سالی که گذشت شکستن 
 
 شب و زنجیر ها نبود!؟ 

ای دوست!...مگر اجتماع پر از عدالت وسخاوت را ضرورتی  
 
برای رونق این سرزمین نمی خواندیم!؟ 

چرا هنوز با تردید به اینده می نگری ودرد مردم  
 
این مرز وبوم را ناخوانده می بینی!؟ 

چرا فریاد نکنم؟ 

به پشت منصب خود را طبیب می خوانی 

طبیب کوچه بازار مردمند که نبض حرکت را به دست می گیرند. 
 
ونفس نیک وبدش را درست می فهمند 

چرا فریاد نکنم!؟ 

زمین به روشنی صبح می رسد. وکوچه گل بنه افتاب را  
 
به خانه های غم الود می برد

saha"ساها"

سجاد هفشجان