(دیـروز) بیـاد قصه ات بود دلم
(امروز) سـرای غصه ات بود دلم
(فردا ) بتو وعشق تو خواهم پرداخت
هر چند گـذار " پرسـه ات" بود دلم!
آری بتو و عـشق تو پرداخت دلم
(عمری) به هرآنچه کرده ای ساخت دلم
درسیل غمی فتاده در غصه وغم
خود را زغمت به دجـله انداخـت دلم
(زآن دم ) که دلم را غم عشق تو ربود
تک ( ثانیه) ای قلب من آرام نبود
هر سو چو زدم ؛ که دل نبازم بتو بیش
عـشق تو ٫ رهی میان این سینه گشود
دل پای تو چون نشست و زنجیر توشد
با یاد تو (لحظه ، لحظه) را پـیر تو شد
هـر ( ثانـیه ام ) گذشت با خاطر تو
(زآن لحظه) که دل اسیر ودرگیرتوشد
(هر ثانیه ای) که سر بر اندیشه زدم
غم شد تبری که بر دل و ریشه زدم
(وقتی) تنه ی امید مـن نیز شکست
با رغبت خود به قلب خود تیشه زدم
دانم که به عشق تو مرا راهی نیست
آواره دلم را ٫ ره درگاهی نیست
با اشک فرومـیرم و در هر ( نفسی)
سوزد دلـم و ٫ به سینه ام آهی نیست
(آینده ) اگر شود چو ( امـروزِدلم )
(هرگز ) نشـوم رها من ا ز سـوزِدلم
درهیزم دل " شـراراندیشه" بسی است
تا سـینه شـود ، شـراره افـروزِ دلم
سروده ی :
فرزانه شیدا/۲۵ تیرماه ۱۳۸۸

| | ||
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
| یک گدا دیدم شبی در سرسبَیل.... طفلکی رنج و مشقت می کشید از برای اخذ پول از این وآن ....واقعاً بدجور زحمت می کشید جامه و شلوار و کفشش مندرس... دست خود را باند پیچی کرده بود لابلای ریش انبوهش شپش....موی را بدجور قیچی کرده بود لنگ می زد ناله می فرمود که:... لشکری کور و کچل در خانه اند نان خوران گشنه ام چون کفتران... چشم در راه پدر در لانه اند آخر شب چون که فارغ شد زکار.... گفت با همکار خود با سوز و آه درد دل دارم هزاران مثنوی... گر که آن را نشنوی گویم به چاه همسرم لامصب عین بولدوزر... می کند تخریب اموال مرا بابت جراحی پوز ولبش... بد گرفته تازگی حال مرا یک پسر دارم که رفته ونکوور.. تا بگیرد دکترای اقتصاد حتم دارم تا بگیرد مدرکش.. می دهد داروندارم را به باد دختری دارم مقیم انگلیس... زیر خرجش واقعاً زاییده ام تا شود خانم برای خود کسی.... جد خود را پیش چشمم دیده ام پنت هاوسی هم خریدم در دبی... جای آن نزدیکی برج العرب بابتش افسوس مقروضم شدید... آمده از قسط آن جانم به لب خانه ای دارم طرف های ونک.... آخرین قسطش اخیراً داده ام از ونک تا انتهای سرسَبیل.... تا بیایم از نفس افتاده ام با اضافه کار باید اندکی...اقتصادم را سروسامان دهم از محل یاری همشهریان .....مشکلات خویش را پایان دهم ماکسیمایی ناگهان ترمز گرفت.... شوفرش درب عقب را باز کرد چون سوارش شد گدا ویراو داد.... گوییا آن وقت شب پرواز کرد مات شد «جاوید » و گفتا این چنین:... ای خوشا گنج بدون درد ورنج گر گدایی ننگ می باشد ولی...می دهد دست گدایان رمز گنج .............................. در رابطه با این شعر شاعره عزیز خانم فرزانۀ شیدا شعر زیر را سروده اند که از ایشان سپاسگزاری می شود: طی کند حتی گدا صد کوچه را « ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم»!!! حیف عطاری نمانده در جهان تا بگوید همچنان بازیچه ایم بلکه « جاویدی» بیاید این میان تا دهد راهی دگر بر ما نشان شاید این رفتن به جایی هم رسید ورنه « شیدا » دل به جای خود بمان ف.شیدا
|

عشق وپریشانی
در این ظلمت شب اندوهگین تلخ تنهائی
چه می پیچم بخود
چون پیچکی بر شاخهء هستی
چه میسوزم
به سان هیزمی در آتش عشقی توان فرسا
ز درد جانفزای قلب محنت بار!
و می پرسم ز تنها شاهدم
در این شب غمگین تنهایی
خداوندی که بیدار است
و می بیند سرشگم را
:چرا آخر نمی میرد دلم
در بی کسی های شب اندوه؟!
و آخر از چه رو این
عاشق سرگشتهء غمگین
نمی یابد بدل ا مید وصلی را؟؟؟!!!
بامید خداوندی که هرگز قلب انسان را
ز خود نومید و ا ز درگاه خود رانده نمی سازد
چرا همچون پرنده بر سر بام دل انسان
به شور و رغبت و شوقی فزون بنشست
؛ امیدی سرخ؛
به نام عشق ...
و ناگه پرکشید و رفت ...
؛( بدون آنکه خود خواهد پریدن را )؛!
کسی او را پراند ...........
و دست او همواره پنهان است
چه نامم این پریدن را؟!
بگویم دست تقدیر است؟!
ولی هرگز نمیدانی !!!
ز چشم آدمی پنهان فقط این نیست!
گهی دیدن ، شنیدن، باز پرسیدن
و تنها ؛ هیس؛ !!! ساکت باش
خدا اینگونه میخواهد!!!
ولی در باور من نیست!!!
چنین در باور من نیست!!!
به من تنها بگو : یــارب
اگر نتوان توکل بر تو هم کردن
چه سان باید در این ظالم سرای
دوُن نامردی... به اسم زندگانی
؛ زنده بودن ؛ را ... توان بخشید؟!
و بر نومیدی دل چیرگی چّون داشت؟!
اگر دل از تو هم نومید باید کرد؟!
که این دیگر ... توانم نیست!!
بگو یــارب چه معنایی است؟
تضــاد اینهمه اندیــشه و اعــمال؟!
کدامین باور ی اینگونه پا برجاست؟!
که با یک باور دیگر ...
به ویــرانی نیــانجــامــد؟!
و دیگر بار،به ســرگردانی آدم نیــانجــامـد؟!
که حیران مانده در هر باوری ...
پر شک و پر تردید !!!!
کدامین راه ... کدا مین فکر ...
کدامین عشق...کدامین غم
به راه رستگاری ره برد آخر؟؟!!!
چرا اکنون
مرا اینسان پریشان می نهی بر جای؟!!!
ز حیرت لحظه لحظه باز می پرسم
ز خود این پرسش دیرینه را هر دم
کد امین راه....کدامین راه.... را باید
به راه زندگی پیمود؟!
همان راه درستی را ...
که گر پیمودنی باشد
سرانجامش به ناکامی نباشد باز!!!
وگر این گفته ها را ناشنیده
بایدم پنداشت
چرا گفتی؟! ...چرا گفتی؟!
...که سرگردان بمانم در ره رفتن
ببینم صد تمسخر راکه میگویند:
چرا ساده لوح و خوش باوری... اینسان؟!
و آنهم در چنین دنیای تزویری!!!
ز این خوش باوریهایت حذر کن
تا که نشکستی
بدســت مــردم دنـــیا!!!
"خـــداونـــدا "
"خـــداونـــدا "
و گــر باید چو آویـــزه ..
به گوش خود نگه دارم
...تمام گفته هایت را
چرا پایان آن اینگونه غمبار است؟!
که اعمالش مرا در نزد دنیای دروغ و ظلم
به مجنونی کند شهره؟!
چرا یارب نمی یابم ، رهی تا بازبگشاید
ره بر تو رسیدن را؟!
بدون آنکه در دیوانگی شهره شوم آخر!!!
چــــرا یـــارب
چرا یــارب هر آنکس راه تو پیمود
به نزد دیگران هرگز نشد باور؟!
چرا یارب دروغ و نا درستی ها
به چــشم و قــلب انــسانها
خــوش آیــند اســـت؟!!!
"چو میگوئی دروغی"...باورت دارند!!!!
چو میگوئی حقیقت را .... ترا دیوانه پندارند!!!
و با یک سادهء ..جا مانده از دنیا
که از رنگ فریب مردم دنیا
نمیداند کلامی را ...!
نمی بیند به دنیا دام و صیادی !!
"اسیر خوش خیالی های رویائیست!!!
ترا هر دم به رنجی ...سخت آزردند
و یا با دیدهء تردید ...ترا زیر نظر دارند
که او دیگر چگونه آدمی در بین انسانهاست
چو ؛ او؛ دیگر میان مردمان کمیاب و نا پیداست!!!
و شاید زیر این چهره ...فریبی تلخ پنهان است!!!
عجب دنیای غمناکی...عجب دنیای غمناکی!!!
عجب در اینهمه پندار بی سامان ...
میان مردمی دور از تو ای یارب......
مرا خود رهنمایی کن !!!
که بس آ زرده از این مردمان هستم
و بس دلتنگ!!
و بس بی همزبان... تنها!!
و بس بی همزبان... تنها!!
از :فرزانه شیدا

الهه ی شعر
از زخمی بر الهه شعر ، زخمی بدل گرفتم
تا الیتیام راهی باقیست ....بس دراز!
و گرچه چون شاعر
بی واژه بماند
یا به سکوت در آویزد
خود مرگ شاعری ست اما
(حاشا اگر از مرگ هراسیده باشم.شاملو)!
ف.شیدا
یکشنبه 22 اردیبهشت 1387