همراه بامن- مطالب متنوع-شعر-ادبیات (به قلم جستجوگر/f.Sheida)

مطالب متنوع و گوناگون اجتماعی وهنری ..وووو

همراه بامن- مطالب متنوع-شعر-ادبیات (به قلم جستجوگر/f.Sheida)

مطالب متنوع و گوناگون اجتماعی وهنری ..وووو

دلم فریاد میخواهد

 
 
میان  حسرت  و دیدار ... میان لحظه های تار
 
 

منم  آن  ماهی دریا  ... و   دنیا مرغ ماهیخوار
 
 
 

منم دل کنده از بودن...  دمی ازغم نیآسودن
 
 
 

کنارم سایه های دوست...ولی در بی کسی بودن!
 
 
 

نشان عشق وشادی ها... بدل همواره بس مبهم
 
 
 

به هر مهری ، سپردن دل...شکستن باز هم محکم!
 
 

دلم فریاد   میخواهد  ...  میان   دشت   بی مهتاب
 
 
 

کمی آسودگی دیدن... دمی ...چندی ...بوقت خواب
 
 
 

دلم سوزان وبس گریان ...  رها   گشته ز  هر  پیمان
 
 
 

ز زخم  حیله  و   نیرنگ  ...    دگر باره  دلی  بی جان
 
 
 

مرا   آغوش   تنهائی  ...   یگانه    می کشد     در بر
 
 
 

مرا   آخر   به  تنهائی   ...   بَرد    در   ؛؛خلوت   آخر؛؛
 
 
 
 

در   آن  خلوتگه قبری   ...  که بر آن چشم گریان است
 
 
 

ولی   تا   بودی  و هستی  ...  زمردم دل پریشان است!
 
 
 

نمیخواهم   بریزد   اشک ...  بوقت مردنم   چشمی
 
 
 

فقط   یاد آورد   روزی   ...   که داده  بر دلم خشمی
 
 
 

نمیخواهم   فراغم   را   ... کسی   با   سوز دل خواند
 
 
 

که آندم را  ...   که هستم من   ...   نیازم   را نمیداند
 
 
 

دلم  فریاد میخواهد  ... دلم  فریاد    میخواهد
 
 

ولی  این  خلوت  شبها ...
 
 
 
 
 مرا   خاموش   میدارد  ...  مرا خاموش میدارد!!!
 
 

سروده فـــرزانه شـــیدا
 
 
چهارشنبه 21 فروردین1387

دارد دیر مى شود ...باید بروم موضوع:ادبی و هنری-سایت شعر نو

دارد دیر مى شود ...باید برومموضوع:ادبی و هنری
دارد دیر مى شود ...باید بروم دلم هوس کرده ...هوس پرواز ...
کسى آن بالا مرا میخواند ...میدانى ؟؟؟باید بروم
اما چمدانهایم خالیست ...
ودستانم ...تهى تر از دستانت بى ثمر درختان پاییز ...
باید بروم ...کسى آن بالا مرا میخواند
آیا کسى نیست که بگوید توشه ام رابایدکجاپیداکنم؟؟؟
کسى نیست که بگوید برالى این سفر باید چه بردارم ؟؟؟
باید بروم ...اما...
از کدام سو ؟؟؟ به کدام جهت ؟؟؟
به جهت عقربه هاى ساعت ؟؟؟
به سمت ستاره ى قطبى ؟؟؟
به راه نشان خوشه ى پروین ؟؟؟
یادم آمد ...کسى گفته بود : وقتى نوبت تو رسید و به آسمان فراخوانده شدى ...دلتنگى هایت را بگذار کنار چشمه ...وقتى تابستانت بشود خودشان ذوب میشوند ...
راستى رفیق ...تو راه چشمه ى تابستان را بلدى ؟؟؟
صدایم میکنند ...باید بروم ...
من میخواهم تنها بروم سفر ...
همانطورکه تنها آمده بودم ...
و تنها تر زیستم ...
درین سفر ...مقصد بس دوراست و مسافر تهیدست ...
خدایا کمکم کن
بگو چگونه به سرگردانى ام پشت کنم ...
و آشفتگى ام را پشت سر بگذارم ...
و دور شوم از تشویش ...
تشویشى که سالهاست مرا فراگرفته ...
من مطمئنم اینجا جاى من نیست ...
من مطمئنم براى اینجا ساخته نشده ام ...
من مطمئنم براى ست کردن رنگ بلوز و شلوارم ...
براى یافتن آخرین مدل وسیله ى ارتباطى ام ...
براى دیدن آخرین ابداع انسان دوپا ...
خلق نشده ام
من متعلق به اینجا نیستم ...
اینجا برایم تنگ می نماید ...
من حرکت آهن روى آهن به نام پیشرفت را نمىخواهم ...
من انعکاس نور لطیف خورشید ِ روى آسفالت خیس خورده از بنزین را نمیخواهم ...
من از عروج گازهاى گلخانه اى دلتنگم ...
و حالم را پرچین هاى فولادین بالا بلند برهم مىزند ...
من حتى چشم دیدن موجودى که از یک تغییر ژنتىکى به وجود آمده را ندارم ...
من دلم میسوزد براى سادگى آدمها ...
راستى ...سفر ...
من هنوز خیلى کار دارم ...
جبران گذشته ...اداى قضا ...
اما ...خداى من ...اگر فردا نیاید چه ؟؟؟
باىد بروم ...
دیگر دیراست ...
من رفتم
بدون امضا. محبوب
نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین 1387 - 12:00:26 ارسال از محبوبه مرادی
 

حکایتى از زبان مسیح

حکایتى از زبان مسیح 
 
برگرفته از سایت شعر نو
 
 
 
حکایتى از زبان مسیح مردی بود بسیار متمکن و پولدار؛ روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت. بنابراین پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند. پیشکار رفت و همه کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آنها در باغ به کار مشغول شدند. کارگرانی که آن ساعت در میدان نبودند این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند. چند ساعت بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند. گرچه این کارگران تازه، غروب بود که رسیدند، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد. شبانگاه، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود، او همه کارگران را گردآورد و به همه آنها دستمزدی یکسان داد. بدیهی ست آنانی که از صبح به کار مشغول بودند، آزرده شدند و گفتند: ( این بی انصافی است. چه می کنید آقا؟ ما از صبح کار کرده ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند . بعضی ها هم که چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند. آنها که اصلاً کاری نکرده اند. )
مرد ثروتمند خندید و گفت: ( به دیگران کاری نداشته باشید. آیا آنچه که به خود شما داده ام کم بوده است ؟ )
کارگران یکصدا گفتند: ( نه، آنچه که شما به ما پرداخته اید، بیش تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است. با وجود این، انصاف نیست که اینانی که دیر رسیدند و کاری نکردند، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم. )
مرد دارا گفت: ( من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم. من اگر چند برابر این نیز بپردازم، چیزی از دارائی من کم نمیشود. من از استغنای خویش می بخشم. شما نگران این موضوع نباشید. شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید. من در ازای کارشان نیست که به آنها دستمزد می دهم، بلکه میدهم چون برای دادن و بخشیدن، بسیار دارم. من از سر بی نیازی ست که می بخشم. )
مسیح گفت: (بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند. بعضی ها درست دم غروب از راه می رسند. بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است، پیدایشان می شود. اما همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند. )
شما نمیدانید که خدا استحقاق بنده را نمی نگرد، بلکه دارائی خویش را می نگرد. او به غنای خود نگاه می کند، نه به کار ما. از غنای ذات الهی ، جز بهشت نمی شکفد. باید هم اینگونه باشد. بهشت، ظهور بی نیازی و غنای خداوند است. دوزخ را همین خشکه مقدس ها و تنگ نظرها برپا داشته اند. زیرا اینان آنقدر بخیل و حسودند که نمیتوانند جز خود را مشمول لطف الهی ببینند.

گزارش و مقاله های علمی و دانشنامه ای درباره ی ادبیات

فاطمه فرهودی:

 

ابوالحسن‌ على‌ بن‌ هبه‌ا...بن علی بن الحسین بن اثردی

 

 

 الطبیب ابوالحسن البغدادی شهره به‌ «ابن‌اثردی»

 

 

از پزشکان‌ فاضل‌ و مشهور بغداد بود.

 

 

در منابعی لقب او را «ابن‌ البردی‌» نیز «ارشید پاکى‌» دانسته‌اند(پزشک، 1368: ج2/ 701)

 

 

 ولی در بیش‌تر منابع او را «ابن‌اثردی» خوانده‌اند.

 

تلفظ جز دوم این نام بطور قطع معلوم‌ نیست

 

 و به‌ صورت‌های‌ اَثُرْدی‌،  و اَثُرْدی‌ آمده است

 

.

 

 

 وی یکی از اعضای خاندان پزشک «ابن‌اثردی» بود.
 
 اِبْن‌ِ اَثْرَدی‌،
 
 
شهرت‌ خاندانى‌ از پزشکان‌ سده‌ی 5 و 6ق‌/11 و 12م‌.
 
 
است.
 
 
 که از 5 تن‌ از این‌ خاندان‌ آگاهی‌های‌ مختصری‌
 
 
 در دست‌ است‌جایگاه فعالیت ایشان
 
 
 آنگونه که از منابع موجود بر می آید
 
 
شهر بغداد بوده‌ است
 
‌ و برخى‌ آنان‌ را از مسیحیان‌ بغداد دانسته‌اند.
 
 
 از زمان‌ حیات‌ و فعالیت‌های‌ علمى‌ افراد این‌ خاندان‌
 
 آگاهی‌ دقیق‌ در دست‌ نیست‌؛
 
 
 بلکه‌ باتوجه‌ به‌ شواهد‌،
 
 
تنها مى‌توان‌ حدود سال‌های‌ زندگى‌ هر یک‌
 
 
 از 5 پزشک شهره این خاندان را تخمین زد.
 
 از دیگر نامیان این خاندان می‌توان
 
 
به ابوالغنائم‌ سعید (بن‌ على‌: صفدی‌، 15/247)
 
بن‌ هبه‌الله‌، ابوعلى‌ حسن‌ بن‌ على‌ و
 
 
جمال‌الدین‌ ابوالحسن‌ على‌ بن‌ سعید بن‌ هبه‌الله‌،
 
 
  اشاره کرد. (پزشک، 1368: 2/ 701)

ادامه مطلب
 
 لینک از وبلاگ: شهر دفتر:
 
shahreketab.blogfa.com/author-shahreketab.aspx