همراه بامن- مطالب متنوع-شعر-ادبیات (به قلم جستجوگر/f.Sheida)

مطالب متنوع و گوناگون اجتماعی وهنری ..وووو

همراه بامن- مطالب متنوع-شعر-ادبیات (به قلم جستجوگر/f.Sheida)

مطالب متنوع و گوناگون اجتماعی وهنری ..وووو

دیروز ...امروز...فردا -سروده ی فرزانه شیدا

 

 

 

 دیروز فردایم را بی ثمر خواندم
 

امروز دریافتم که بی ثمر نبود

 

 

گریز از دیروزی که زندگیم را... 
 

عبث کرده بود،
 

بی آنکه عبث باشد!..

 

رنگ تیره ای، از گذشته را ،  
 

ثمره ی فردایم کرد

 

چه با اشتیاق از میله های زندان ِگذشته 
 

گریخته بودم!
 

و چه تلخ دریافتم که هنوز ،
 

در حصار گذشته ها،درزنجیر مانده ام!

 

با عشق ... بی عشق... به جرم گناه آلوده ی! 
 

دوست داشتن!!!
 

در اسارت بودم!
 

هر چند که عشق ،روزگاری معنای زیبای 
 

محبت بود... بر هر چه در دنیاست!

 

و امروز ....دوست داشتن ، سمبل قلبی ...
 

که هنوز ...بی مهری ندیده است!
 

...
 

هر چند بسیار دیده بودم 
 

بی مهری را....اما دوست میداشتم!

 

آری دوست میداشتم ،لطف دوست داشتن را
 

آنهم درکدامین دنیا،در کدامین دنیا!!؟؟

 

 

دیروز فردایم را  بی ثمر خواندنم
 

امروز دریافتم که بی ثمر نبود

 

 

امروز نیز، لبهای ِخاموش پر فریادم
 

 

در بیصدائی ها ،بر هم فشرده میشود
 

با پرده ی سکوتی که 
 

رو یاروی من... و بر لبهای خموش من
 

فرمان خموشی صادر نموده است!
 

و رویایم را درهم می شکند
 

رویای دوست داشتن را !

 

دیروز رنج می کشیدم،
 

چرا که دوست می داشتم

 

امروز رنج می کشم.... 
 

زیرا می پرسند:

 

چرا دوست میدارم ؟!
 

و من خاموشم!
 .... 

 

چرا که نمیدانم دوست داشتن 
 

چه معنائی جز ؛دوست داشتن؛
 

 میتواند داشته باشد!

 

و آنکه دوست میداشت...دیروز چرا، 
 

 

مرغِ شکستهِ بال ِقفس دردانگیز ِ 
 

عشق بود

 

و امروز چرا...  بستهِ پر ِقفسِ ناباوری های،
 

دنیای بی محبت!

 

با من بگو.... چرا نا آشناست
 

دلهای امروز با محبت و عشق
 

چرا تردید هاست در معنای عشق؟!
 

لیک بر من شرمی نیست!...

 

اگردر دنیای ... خالی ازعشق
 
 

توانم بود ...عاشقانه... 
 

قلب ِ محبت باشم
 

و دوست بدارم عاشقی را!

 

دنیای من آخر، دنیای محبت بود!
 

هرچند در نگاهها، ناشناس!!
 

در باور ها ، پر تردید!!!

 

اما ...عشق را توان آن است که، 
 

بر گلبرگ گلی ...دلبسته باشد!...
 

اگر قلبی را... توان  بخششی
 

از  محبت و دوست داشتن باشد!

 

این نیز.. شاید...ساده نیست !!!
 

بر آنکه مهربانی را  نمی شناسد

 

 

دیروز فردایم را بی ثمر خواندم
 

امروز دریافتم که بی ثمر نبود

 

 

قلبم ثمره ی دوست داشتن خویش را 
 

دریافته بود،در تعلیم عاشقی !

 

دل ،خدای عشق خویش ،جُسته بود!
 

و او را،که خود بردل، عشقی  بخشیده بود!

....

 

دیگر میدانستم... 
 

ازشهر ِ"بیهوده گی "گریخته ام


حتی اگر از  دید دیگران ،
 

راهی نپیموده باشم!

 

 

دیروز فردایم را بی ثمر خواندم 
 

امروز دریافتم که بی ثمر نبود
 

 

عشق گناه بی گناهیم بود

 

واگر از  زندان ناباوری خویش،
 

آزادم کرده اند، یا بنام دیوانگی،
 

میخواهند زندانی را ببخشند! که گناهی نکرده بود!

 

من اما ...به سر بلندی.... 
 

از کنار اینان، خواهم گذشت

 

گناه من اگر گناهی باشد ،
 

جز دوست داشتن ،نبوده است

 ...

 

آری امروز یا فردایم ....از اثر دیروز
 

از احساس عشق در درونم، در امروز
 

میتواند...دردستهای دیگران،  به ظلمت باشد

 

اما برای آنکه.... سراپا سوخته بود
 

ودیگر  ،آتش نمی گرفت....
 

مگر چه فرقی داشت؟!؟

 

 

من اماهرگز.... به ظلمت خو نخواهم کرد
 

که دوست داشتنم هر گونه بود ،
 

هر گونه هست

 

به هر چه خواهد بود....
 

به هر که خواهد بود
 

روشنائی روح است و نورِ درون من !

 

ثروت من است ،در اوج تنگدستی
 

در دنیای مردمانِ خودباخته ای
 

که از عشق بی نصیب  مانده اند 
 

از بخشش ...بی خبر ...از خودِ خویش،
 

 لبریز...از باور عشق ناکام!
 

 

مرا چه باک... مرا چه غم
 

آنگاه که خداوندم با من است

 

 

دیروز فردایم را بی ثمر خواندم

 

 امروز دریافتم که بی ثمر نبود


 

  *ـــــــ۱۳۶۴ــــــــ*:

     

  * فرزانه شیدا‌

  

آزادی ( عصر جدید ) ف.شیدا / چرا فریاد نکنم.؟ ساها

 

 


Freedom by The unnamed.   
 
 در خیالی به بلندای امید . . .

حیله ای بود و فریب

رفتن و جستن آن نام سپید

که به چشم من و تو

یک کبوتر شد و بر بام پرید

شرح آزادی انسان افسوس

در همه شهر و دیار

از سر بستن پرهایی بود

که ز قلب من و تو می رویید

دل ما زندانی ست

بر دل عاشق ما بالی نیست

دست ویرانگر این عصر جدید

بندها بر دل عشاق کشید

روح آزاده ی ما رفت به باد

آدمی بی دل و بی عشق دریغ

همه آن رشته ی پیوند برید

قرن آزادی انسان افسوس . . .

عشق را از همه دلها دزدید !

ما به بیگانه شدن خو کردیم

روح ما در خود و در خویش خزید

و جدا بودن ما

تا به بیگانگی مادر و فرزند رسید

و کنون آزادیم . . . !!

آه . . . آری . . . آزاد ! . . .

تا در این قرن تمدن همگی

یکّه باشیم و غریب

و هر آن دل که پری باز نمود

یا که در عشق طپید

قفسی بیش ندید

بی خبر زآنکه رهایی به دلی ست

که غم خویش نداشت

غرقه در خویش نبود

از من خویش رهید

و به آن گلشن پیوند ز عشق

همچو خورشید دمید

سبزی عاطفه را رنگی داد

به سحرگاه محبت تابید

تا به همراه دل عاشق ما

به همان گرمی دیروز رسید

به همان شعله ی عشق

و به آن پیوندی ، که به آیین وجود

معنی " بودن " داد

و دگر باره به عشق

گرمی و لذت هستی بخشید




فرزانه شیدا

 

   

 

فریاد
چرا فریاد نکنم.؟ 

زمانی که رخوت وافیون اوند های جوانان سپیدار قامت را  
 
خشکانیده است
 
من در اندیشه کودکان معصومی هستم که حسرت اهنگ دلنشین زندگی را 
 
 در دل پر درد خود خاک کردند
 
چرا فریاد نکنم.؟ 

مگر نمی بینی که خشم دل خاموش آن مرد خسته را  
 
به خون و شعله بدل کرده!؟
 
کجاست ریشه تو؟ 

از چه فلسفه ای آب می خورد که این چنین ثمر تلخ می دهی. 
 
وبا خدنگ نا مهربانی وکلام سرد دل برادر خود رانشانه می گیری 

چرا فریاد نکنم.؟ 

مگر تمامی ان فریادها در ان سالی که گذشت شکستن 
 
 شب و زنجیر ها نبود!؟ 

ای دوست!...مگر اجتماع پر از عدالت وسخاوت را ضرورتی  
 
برای رونق این سرزمین نمی خواندیم!؟ 

چرا هنوز با تردید به اینده می نگری ودرد مردم  
 
این مرز وبوم را ناخوانده می بینی!؟ 

چرا فریاد نکنم؟ 

به پشت منصب خود را طبیب می خوانی 

طبیب کوچه بازار مردمند که نبض حرکت را به دست می گیرند. 
 
ونفس نیک وبدش را درست می فهمند 

چرا فریاد نکنم!؟ 

زمین به روشنی صبح می رسد. وکوچه گل بنه افتاب را  
 
به خانه های غم الود می برد

saha"ساها"

سجاد هفشجان

قصه ی زندگانی

  قصه ی زندگانی  

ازهـمه   قصه ی    زندگانی
 
ازغــم و ر نـج بی هـمزبا نی
 
از جــفای تـو تنــها   حــــبیبم
 
از خــدائی که هــرگــز ندیدم 

ازرفیــــقان   نـامــهربـا نـی
 
کزهـمه درد ورنـجی کشــیدم 

گربـرآرم فــغان از دل ریــش 

یـا بنـالـم ز ناکامـی خـو یـش
 
گـر بفــریاد ء نـالان قــلبــم 

رنج و درد جهانی شـود بیـش 

اشک این ســینه را کی ببیــنی 

قـلب و یــرا نه را کی ببیــنی 

گــربگــورم نـهاد ند روزی 

مرگ، فـرزانه ، را کی ببیـنی؟! 

گــر همــیشه دلم را بسـو زی 

آتـش ء غم به قــلبم   فـروزی 

گرچود یوا نه ای غرقه درعـشق 

مست و شـیدا ، بمیرم به روزی 

گــردراین ناله ها جـان ســپارم 

گـر بمـــیرد دل ء بیقــــرارم 

خودهمی دانم ازمـرگ خود هم 

دردلـت جـا ئی هـرگـزنــدارم!!! 

دردلـت جـا ئی هـرگـزنــدارم!!! 

سرودهء: فــرزانه شـــیدا
 

دیماه ۱۳۶۲  

نام من عشق است آیــا می‌‏شناسیدم؟-استاد حسین منزوی

Bia2BND.Comنام من عشق است آیــا می‌‏شناسیدم؟
زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌‏شناسیدم؟

بـــا شما طـــــــــی‌‏کـــــرده‌‏ام راه درازی را
خسته هستم -خسته- آیا می‌‏شناسیدم؟

راه ششصدســاله‌‏ای از دفتر "حــافظ"
تا غزل‌‏های شما، ها! می‌‏شناسیدم؟

 

این زمانم گــــرچه ابر تیره پوشیده‌است
من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

 

پای ره وارش شکسته سنگلاخ دهراینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

می‌شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را
همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

اینچنین  بیگــــانه از من  رو  مگردانید
در مبندیدم به حاشا!، می‌‏شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق
رودهای رو به دریـــا! می‌شنـاسیدم

اصل  من بــــودم ,  بهــانه بود  و فرعی بود
عشق"قیس"و حسن"لیلا" می‌‏شناسیدم؟

در کف "فرهـاد" تیشه من نهادم، من!
من بریدم "بیستون" را می‌شناسیدم

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام
با همین دیدار حتی می‌‏شنـاسیدم

من همانم, آَشنــای سال‌‏هـای دور
رفته‌‏ام از یادتان!؟ یا می‌‏شناسیدم!؟

 سروده را باصدای استاد"حسین منزوی" ازاینجابشنوید
://www.persiangig.com/pages/download/?dl=://jmahdi1.persiangig.com/Audio/Mozavi-Esfahan.MP3
( پدر غزل معاصر ایران استاد حسین منزوی)

منبع : فرهـنـگ   در خبرگزاری آفتاب  

هنوز کوچه‌های تو در تو به نفس‌های او آغشته است. مردی که در اوج قله‌ها ایستاد و ماه را به ضیافت تاریکی فرا خواند مردی از جنس شبنم، از جنس آفتاب... که از پس سهند و سبلان با جان کلامش مزین کرد یادی را که از او برای ما به جا ماند، از فقدان این ترک پارسی‌گو حسین منزوی سال‌ها می‌گذرد. انگار مرگ او جدال دیرینه‌ای با زندگانی بود. ادبیات ایران همواره به ذات هنری او مدیون است. شاعری که اهالی هنر او را با نام عشق می‌شناسند. شاعری که مزارش در دور افتاده‌ترین نقطه جهان است. شاعری که خیال خام پلنگش به ماه پنجه می‌کشد و براده‌های نقره غزل‌هایش را در خاطره‌ها خاطره‌انگیز می‌کند. شاعری که از نارفیقان واهمه‌ای نداشت زیرا در سایه پدر آرامید و غزل واره‌هایش، خاک را زمین‌گیر کرد تا دوباره از قعر خاک جوانه بزند.

حسین منزوی و جایگاه او بر کسی پوشیده نیست. شاعری که فرزند خلف حافظ بود و غزل‌هایش امروز دهان به دهان می‌چرخد، او روح بیدار غزل و عاشقانه‌های پائیز را در وصف خود سرود. شعر منزوی حدیث برافروخته زندگی بود. تغزل چنان که در عاشقانه‌های منزوی از قوت ویژه‌ای برخوردار بود در اشعار اجتماعی و عرفانی او نیز از جلوه‌ای خاص تبعیت می‌کرد. به راستی منزوی سروده‌های خود را با تغزل می‌تراشید. اتفاقی که در چارچوب غزل و عاشقانه‌های او رخ داد منجر به کاستن فخامت زبان شد. شائبه‌هایی که همواره در قالب محدود کلاسیک شاعر را رنج می‌داد تا در جهت نوآوری و ظرفیت‌های بدیع بکوشد بیش از آنکه در جهت ارتقای غزل و قالب کلاسیک رهنمون شود. اما غزل دستخوش اتفاق‌های تازه‌ای نمی‌شد و این وقایع همچنان مخاطب را دل آزرده می‌کرد که گویی غزل را غبار فراموشی فرا گرفته است و غزل قله‌ای دست نیافتنی بود که از دور دست‌های ناممکن در نظرها زیبا جلوه می‌کرد. 

طی آن سال‌ها حضور شاعرانی چون هوشنگ ابتهاج، نادر نادرپور، سیمین بهبهانی هم‌چنان که باعث مسرت بود اما باعث دلگرمی‌ نبود. آرامش قبل از طوفان همه جا را فرا گرفته بود. انگار کسی باید می‌آمد و زنگار از چهره غزل می‌زدود و به آن حیاتی شورانگیز و پربار می‌بخشید ... این اتفاق دیر یا زود افتاد: «حنجره زخمی تغزل» جایزه «فروغ فرخزاد» را در آن دوران که جزو معتبرترین جوایز ادبی ایران به شمار می‌رفت، تسخیر کرد‏. مردی از پس کوچه‌های تو در تو... با جان کلامش می‌شتافت تا نقشی ماندگار شود و قبل از غروب خورشید آن قله را فتح کند. بسیاری از صاحب‌نظران معتقد بودند عمر شعر کلاسیک به پایان رسیده است اما منزوی ثابت کرد هنوز می‌توان در قالب غزل شعر سرود.

بزرگ‌ترین بارقه شعر منزوی ضمن وفاداری و حفظ دستاوردهای غزل کلاسیک رسیدن به افق‌های روشن و توجه دقیق به زندگی انسان معاصر بود و بیان تعابیر عامیانه با توجه به فراز و نشیب روزگاری که در آن می‌زیست. صدای او تا به امروز آخرین و رساترین فریاد عشق است. دیگر نمی‌توان به زمزمه‌ای گوش فرا داد، لرزه‌ای که به جهان عشق افتاد ساکنان دیارعشق را پایکوبان از نظرها دور کرد. تجربه‌های آزاد منزوی نیز بسیار ستودنی‌اند و باید پذیرفت درک صحیح شعر نیمایی به منزوی کمک شایانی کرد و به همین دلیل بود که غزل به لحاظ محتوا و مضمون دستخوش اتفاقی مبارک شد.

دو چشم داشت دو سبز- آبی بلاتکلیف
که بر دوراهی دریا - چمن مردد بود

جنس کلام منزوی و چگونگی نگاه او حتی از اسطوره‌های ساده چنان ابیات کوبنده‌ای می‌ساخت که مخاطب را به زیبایی اسرار‌آمیز و بی‌بدیل دعوت می‌کرد و بازآفرینی‌تمهیدات پیش پا افتاده‌ای نظیر ماه و پلنگ، ضمن کهن‌الگویی به تناسب‌های تاریخی و اجتماعی، چنان به زیبایی منجر می‌شد که حتی نظیر آن را نمی‌توان در جای جای دفتر شاعران دید. حلاوت و شیرینی اسطوره‌های آذری نیز در شعر منزوی نشان از هوشیاری و توانایی شاعراست. کم نیست غزل‌هایی از این دست که در احیای بومیت تلاشی ارزنده به شمار می‌رود.

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد

 که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود.

منزوی بهترین غزل‌هایش را در  دهه 70 سرود. این شعرها در مجموعه «ازکهربا و کافور» منتشر شدند. حتی مجموعه «با عشق در حوالی فاجعه» نیز در ادامه آن سال‌ها سروده شد که گواه بزرگی بر آگاهی و تکامل کارنامه درخشان شاعری چون منزوی بود. عده‌ای نقش نیما و منزوی را در احیای شعر هم سنگ می‌دانند؛ نوآوری منزوی در ادراک صحیح استعاره ، صورخیال، نگاه متفاوت و مضامین بکری که در نظم و بیان ویژه او شکل می‌گرفت به راستی به اشعار نوین شاعرانی چون نیما؛ شاملو و نصرت رحمانی طعنه می‌زد. باید گفت غزل منزوی تلفیق آگاهانه‌ای از اشعار نیما و حافظ است. حتی فروغ فرخزاد هم غزل‌های بالنده‌ای نظیر منزوی دارد یا منوچهر نیستانی در احیای غزل گام‌های ارزنده‌ای برداشت ولی هیچ کدام از این نام‌ها به اندازه منزوی راهگشا نبودند.
یادش گرامى باد - فرزانه شیدا

( پدر غزل معاصر ایران استاد حسین منزوی)