همراه بامن- مطالب متنوع-شعر-ادبیات (به قلم جستجوگر/f.Sheida)

مطالب متنوع و گوناگون اجتماعی وهنری ..وووو

همراه بامن- مطالب متنوع-شعر-ادبیات (به قلم جستجوگر/f.Sheida)

مطالب متنوع و گوناگون اجتماعی وهنری ..وووو

چگونه می‌توان منتقد شد؟! به قلم آقای رضا آشفته

چگونه می‌توان منتقد شد؟!موضوع:ادبی و هنری
 
 
 
 
چگونه می‌توان منتقد شد؟!
به استقبال نقد بروید

رضا آشفته

نمایش خوب چگونه نمایشی است؟! این که همه ما بعد از دیدن یک نمایش در پاسخ به پرسش دیگران که نمایش چطور بود؟! می‌گوییم نمایشی خوب بود یا بد. این خوب و بد بودن بر پایه چه میزان، معیار و متر و سنجشی صورت می‌گیرد. مطمئناً در نگاه اول همه بر پایه احساس، ذوق، سلیقه و جوششی که از کار در آنان تولید شده به قضاوت می‌پردازند. یعنی این که احتمال دارد با آن که پاسخ ما به آن پرسش، "نمایش بد بود"، باشد اما نمایشی به خاطر رعایت بسیاری از معیارهای زیبایی‌شناسانه، بیان حرف‌های به روز و محتوای در خور تأمل و ارائه یک سبک و شیوه خلاقه و نوآورانه، در ردیف نمایش‌های خوب قرار بگیرد. پس چرا این قضاوت به بیراهه رفته است. آیا بازتاب اولیه که بر پایه احساس و سلیقه است، می‌تواند میزان مطمئنی برای داوری و سنجش یک نمایش باشد. چگونه می‌توان این احساس و داوری عجولانه را پس زد؟ چه چیزی می‌تواند جایگزین آن باشد تا یک داوری درست صورت گیرد؟
مطمئناً داوری درست پس از دیدن یک اثر هنری، در این جا با تمرکز روی نمایش صورت نمی‌گیرد، بلکه باید خلوتی، تأملی و تفکری پیرامون آن نمایش اتفاق بیفتد. هنر فکر کردن و تمرکز بر روی تمام عناصر و فراز و نشیب یک نمایش، ما را به یک داوری درست و درست‌تر خواهد کشانید. در این جا دیگر کلمات بد و خوب به پس رانده می‌شود و آنگاه می‌توان با تأویل، تفسیر و تحلیل درباره تمام این موارد فکر خود را بیان کرد. آنگاه درمی‌یابیم که چه عجولانه و احساسی با یک اثر برخورد کرده‌ایم و چقدر هم به بیراهه رفته‌ایم، در صورتی که با کمی حوصله و تدبر می‌توان به بازاندیشی و بازخوانی یک اثر نمایشی پرداخت. حتی در این جا نیاز به سواد دراماتیک نیست، هرچند در صورت داشتن این مهم قضاوت، مسلح به واژگان و اصطلاحات نمایشی و یک زبان گویای منتقدانه و تحلیلی خواهد شد.
به این ترتیب همه ما می‌توانیم تبدیل به منتقدان و تحلیل‌گران برازنده‌ای شویم که با درک و درایت والا به قضاوت پیرامون آثار نمایشی می‌پردازیم. می‌توانیم بی آنکه قضاوتمان را به کلمات خوب و بد و یا چیزی مابین این دو مختصر کنیم، ساعت‌ها و دقیقه‌ها درباره یک اثر نمایشی حرف بزنیم، و یا از آن مهم‌تر در این باره قلم‌فرسایی کنیم. به خصوص در زمانه حاضر که اکثر تماشاگران از اینترنت و وبلاگ خصوصی بهره‌مند هستند، می‌توانند تمام این نکته نظرات دریافت شده از یک کار را در آنجا درج کنند. اگر روزی برسد که تمام تماشاگران نظرات خود را درباره تمام آثار دیده شده در وبلاگ‌های خود منعکس کنند، این نگاه منتقدانه و تحلیل‌گرایانه تمام عوامل و دست‌اندرکاران تئاتری را به سراغ این نکته رهنمون خواهد کرد که حالا باید خیلی دقیق‌تر از پیش پا به صحنه بگذارند، چون هر تماشاگر با حوصله و دقت درباره این اثر و تمام پیچیدگی‌ها، لفافه‌ها، تاریک و روشن، احساسات و تفکرات و غیره آن خواهد نوشت.
هنر نوشتن زیباترین هنری است که همه آدم‌ها با هر میزان سواد و درایتی از عهده آن برخواهند آمد. البته بسته به میزان تمرین کردن در این مورد، پیچش و نوازش قلم هم رفته رفته بیشتر خواهد شد، و آن وقت همین هنرنمایی خصوصی پس از چندی تبدیل به نگارش دقیق‌تر و به اصطلاح حرفه‌ای‌تر خواهد شد.
شاید بسیاری از دوستان و آشنایان بوده‌اند که دوست داشته‌اند بدانند که چطور می‌شود منتقد تئاتر شد. آیا ضرورتی به رفتن به دانشکده تئاتر هست یا نه؟ منتقد فردی است که باحوصله، ظرافت و دقت می‌بیند. پس از آن با تأمل و درایت به آنچه دیده است، می‌اندیشد. سر آخر نتایج این دیدن و فکر کردن را با قلم بر کاغذ (یا وبلاگ و سایت) منعکس می‌کند. بازتاب این دیدن را می‌توان نقد نمایش یا تحلیل نمایش تلقی کرد. منتقد سره را از ناسره جدا خواهد کرد و آن قدر دقیق به این کار می‌پردازد که اصطلاحاً گفته می‌شود او مو را از ماست بیرون می‌کشد!
برای آن که منتقد به زبان علمی نزدیک‌تر شود، نیاز به مطالعه شدید هنری، به ویژه کتب تئاتری هست. مسلح شدن به یک نگاه زیبایی‌شناسانه نیز در این مطالعات ممکن می‌شود. کتاب‌هایی که مربوط به تاریخ تئاتر، ‌کارگردانی، ‌نمایشنامه‌نویسی، بازیگری، طراحی نور، گریم، صحنه و لباس، موسیقی نمایش، نقد و تحلیل، سبک‌ها و شیوه‌های نمایشی، گونه‌های نمایشی در ایران و سراسر جهان، نمایش‌های صحنه‌ای، تله تئاتر، عروسکی و غیره و غیره باشد، هر یک به گونه‌ای سواد بصری و دراماتیک منتقد را بالاتر خواهد برد. البته این راه و مسیر فردی است که می‌خواهد در مقام منتقد حرفه‌ای در روزنامه‌ها، مجلات، رادیو و تلویزیون و از طریق کتاب و اینترنت مقالات و نقدهای خود را در اختیار همگان قرار دهد. او که به دنبال بیان نظرات شخصی خود است، با یک مطالعه معمولی نیز می‌تواند از عهده این مهم بر‌آید. اما یک منتقد حرفه‌ای علاوه بر موارد موردنظر، باید به روانشناسی، جامعه‌شناسی، تاریخ، فلسفه، دین، عرفان، اقتصاد، سیاست، علوم پایه، پزشکی و روان پزشکی در حد لازم آگاه باشد. چون در هر نمایش مسایل و دغدغه‌هایی مطرح می‌شود که به همین علوم متنوع گره می‌خورند، وظیفه منتقد هم گره‌گشایی است و به روشن شدن یک وضعیت برای همگان می‌پردازد. بنابراین هرچه میزان اطلاعات و قدرت نقد و تحلیل منتقد فزونی یابد، مقاله و نگارشش نیز با آب و تاب بیشتری در اختیار خوانندگان قرار خواهد گرفت.
بنابراین هر کسی این توانایی را دارد که نه تنها درباره هنر نمایش که درباره هر اثر هنری، صحبت و قلمفرسایی کند. این که در دنیا انواع نقد ادبی می‌شناسیم، به دلیل گستردگی نقد است. نقد روانشناسانه، نقد جامعه شناسانه، نقد تاریخی و اخلاقی، نقد ساختارگرایانه، نقد پسا ساختارگرایانه، نقد فمنیستی، نقد مارکسیستی و غیره. همه این عناوین دلالت بر انواع و اقسام نقد دارد که صاحب‌نظران را به سوی خود کشانده است. حتی فلاسفه نیز به تئاتر نظر داشته‌اند و از فن شعر ارسطو که به طور مفصل به تراژدی و کمدی در یونان باستان می‌پردازد، تا نظرات هایدگر، شوپنهاور، نیچه و دیگران تئاتر از جایگاه معتبری در مباحث اندیشگانی برخوردار بوده است.
همه می‌توانند درباره هر اثر هنری و به ویژه نمایش اظهارنظر کنند، اما اظهارنظری سندیت‌یافته‌تر است که با پرهیز از واژگان دم دستی -خوب و بد و متوسط- به سمت نگاه تحلیلی و اندیشمند سوق پیدا کند. اگر همین خوب و بد در اظهارنظر به طور غیرمستقیم بیان شود، دلالت بر تیزهوشی صاحب‌نظر و نگاه منتقدانه‌اش خواهد کرد.
اگر بیاموزیم که درباره هر پدیده‌ای بنابر شناخت و آگاهی اظهارنظر کنیم، آنگاه جامعه را با انتظارات بالاتر و بیشتری روبه‌رو خواهیم کرد. سکوت و حرف نزدن در این شرایط به نفع هیچ یک از ما نیست. اگر کارگردان و گروه‌های اجرای نمایش بدانند که دیگران درباره اثرشان اظهارنظر می‌کنند آن وقت با آگاهی بیشتری آثار خود را تولید خواهند کرد.
بی‌توجهی ما را به سوی مصرف تکراری آثار تولیدی سوق می‌دهد و این خطایی است که نه به نفع جامعه هنری است و نه مخاطبان آن. باید روز به روز بر دامنه خلاقیت، نوآوری و اندیشه‌ورزی گروه‌های هنری افزوده شود، تا متقابلاً مخاطبان نیز با بینش و نگاه آرمانی‌تری همسو با پدیده‌ها و اتفاقات جامعه خود وارد میدان شوند. جامعه پیشرفته و متعالی همواره با مباحث و مجادلات اندیشگانی رودررو می‌شود و ماحصل آن دانش بالای افراد آن جامعه خواهد شد. پس از نقد و اظهارنظر درباره آثار نمایشی، خود را دریغ نکنید.
 
 
سایت شعرنو:
 
نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت 1387 - 18:05:53 ارسال از رضا آشفتهیک حسرت بغض اندود

شیشه دل:سروده ف.شیدا

 
---------------------شیشه دل:---------------------
 
 
امروز به با غ نظر می کنم ولی
 
 
درگوشه های دلم، خار غم بسی است
 
 
 هرروز بر سر این شیشه ای دلم 
 
 
پیوسته سنگ جفا ،دست هرکسی ست
 
 
گویا بنام زندگی اندر مسیر عمر
 
 
تا هست وهست ساز خموشی بوّد روا !!
 
 
درگوشه ای که دلم  نغمه می زند
 
 
بازهم منم به خموشی چه بیصدا
 
 
 
شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۷
 
 
 
 
سروده فرزانه شیدا
 
 
 
Farzaneh Sheida

چو دریا ..... :سروده ی فــرزانه شــــیدا

 
کنار اسکله دریای نروژ
 
 دوشنبه ۱۷ اردیبهشت
 
norvegian sea
 
 
چو دریا ..... :
________________
  
 
در کنار آبی
 
 
روبدریای غروب
 
 

 مرغ دریائی نیز.... پرپرواز به بال
 
 

از سرم باز گذشت
 
 

وسپس دور زمن
 
 

آسمان را پوئید
 
 

دور شد باز به بال پرواز
 
 
ودلم تنها شد !!!
 
 
قایق چوبی زیبای سفید
 
 
 
لنگر انداخته بر آب بروی موجی
 
 
 
در تکانهای لطیف
 
 
 
نرم و آهسته برقصی زیبا 
 
 
 
 سخن از بودن خود با من گفت
 
 
 
درصدائی چوبی لیک زیبا و ملیح
 
 
 
ومن اما تنها خیره بر دریائی
 
 
 
که در آن اردک وحشی در آب
 
 
 
پای پائی میزد !....
 
 
 
با دلم قصه ی تنهائی را
 
 
 
زیرو رو میکردم!
 
 
 
وه چه آرام ولطیف
 
 
 
آب در پهنه زیبای بلند
 
 
 
در تنش میرقصد درخودش میلغزد
 
 
 
آنور آب ولی....یک جزیره تنها
 
 
 
مردمی نیز در آن!!!
 
 
 
زندگانی زیباست
 
 
 
گرمیان دو طرف
 
 
 
تو فقط موج لطیفٍ دل دریا باشی
 
 
 
تو فقط قطره آب....
 
 
تو چو دریا باشی!!!
 
 
 
دل دریائی سبز
 
 
 
از صدای دل مرغان سرشار
 
 
 
وبه آرامی وزیبا ومتین...!!
 
 
و موّقر بر آب ... کشتی در گذری
 
 
 
روی امواج شناور باشد!
 

زندگی زیبا بود
 
 
گر که حتی بدمی ..در روزی
 
 
یا  به شبهائی سرد...در تن بارانی
 
 
گاه طوفان بودی!
 
 
پر ز آوازه موج...
 
 
یا همان قطره بدریای بزرگ
 
 
باتمامیت کوچک بودن
 
 
قطره ای در دل دریای بزرگ
 
 
لیک یک  دریائی .... لیک یک  دریائی
 
 
کاش دریا بودم
 
 
یا همان قطره بدریای بزرگ!!!
 
 
سبز ودریائی و آرام وعمیق
 
 
کاش دریا بودم !!!
 

سروده ی فــرزانه شــــیدا
 
کنار اسکله دریای نروژ
 
 دوشنبه ۱۷ اردیبهشت
 
norvegian sea
 
 

بداهه سرایی ( 12 )موضوع:آموزش (شعرنو) به قلم اقای رضا آشفته

بداهه سرایی ( 12 )موضوع:آموزش (شعرنو)
 
به قلم اقای رضا آشفته
 
بعد چهارم زمان است که در دل اتفاقات و پدیده ها به وجود می آید . اگر حجم با چشم قابل ر‌ویت است و آدمی می تواند پهنا و درازا و بلندای آن را بسنجد . اما واحدی برای زمان به راحتی می توان متصور شد ؟ !

ساعت و سرعت نور واحدهایی هستند برای سنجش زمان . این دو ابزاری کاربردی برای سنجش زمان فیزیکی هستند و هیچ کاربردی در سنجش زمان ذهنی ندارند . زمانی که در ذهن ما شکل می گیرد و تمام نمی شود . بستگی به درک و لمس یک واقعه دارد . شاید زمان یک اتفاق همه ی عمر آدمی را در بر گرفته باشد و یک اتفاق دیگر در لحظه به فراموشی سپرده شود . مرگ یک عزیز برای هیچکس و تحت هیچ شرایطی زودگذر نخواهد بود . اما در زندگی همین اتفاقات روزمره مثل یک فیلم به سرعت از پیش دیدگانمان می گذرد و آن قدر شتاب دارد که نمی توان به آن فکر کرد .

زمان همان کش آمدن های مسایل ریز و درشت زندگی ماست که در واقع در همین گیر و دار است که شخصیت ما شکل می گیرد . ما نسبت به پدیده ها و اتفاقات کنش مند هستیم و همین مسیر زندگی ما را تعیین می کند . او که در لحظه زیست می کند فارغ از روند معمول هستی در مدار خاص خود طی طریق می کند . اما این نوع افراد کم و بسیار کم هستند . هستی یک قاعده ی معمول دارد اما صوفیان و عرفا این فرآیند را می شکنند و طبق قاعده ی معمول بازی نمی کنند .

زمان همان مسیری است که ذهن طی می کند نه آنچه در ۲۴ ساعت به آن می پردازیم . چه می شود که یکی در ۵۰ سالگی ۳۰ ساله می نماید و در مقابل یک همسن و سال ۵۰ ساله کاملا ۷۰ ساله نشان می دهد . مگر قرار نیست که این دو برابر باشند . چرا همه زودتر از معمول می میرند در روزگار فعلی و اندک آدم هایی بیش از یک سده عمر می کنند ؟ باورهای درونی است که کنش ها را به وجود می آورد و ما بسته به فراز و نشیب های زندگی زودتر یا دیرتر پیر و فرتوت می شویم و یا می میریم .

زمان است که به عنوان یک بعد مبهم تعیین کننده هر شعری می شود و همین خود خط و ربط شعر را هم تعیین می کند . آنچه باعث تفارق و تشابه و تجانس بین شعرها و شاعرها می شود همین طی طریق کردن در زمان است . مرگ یک عزیز و بازتاب بودن و نبودن با این قضیه زمان درونی شده ای دارد . این تکلیف ما را برای برخورد با موضوعات و مسایل تعیین می کند .

شعر و بعد چهارم آن را می توان در دامنه یک اتفاق و پدیده سنجید . همین نگاه شاعر را بر ما آشکار می سازد . خیام در مجموع رباعیات خود زمانی را طی می کند که از ازل تا به ابد قدمت دارد . او بحت شاد زیستن خود را به تمام زمان موجود که بی نهایتی را در بر می گیرد گسترش می دهد .



مسعود احمدی

لنگه جوراب زرد



آه

این باران لعنتی چه می کند

با این اواخر تیر

گل های ابریشم اقاقیای نَر خرزهره های هنوز نه خیلی محتَضر

و با این بید مجنون

که اخیرا ً به بلوغ رسید به سبز سیر



با پنجره ها بام ها

با حرف هایی که کم تر به یاد می آیند



گوشی را نگذار

تا سرفۀ ناودان را بشنوی عطسه ی گنجشک ها

و آه یکی از مرا که هنوز به فکر توست



آه

این باران لعنتی چه می کند

با این اواخر تیر

برگ های بعضا ً معلق نیمکت های زمین گیر

و جای خالی آن زن

که جا گذاشت در کنج ِ ذهن ِ من

نگاهی مورب

لبخندی اریب و لنگه جورابی زرد



رضا آشفته

باران آخر تیرماه

هنوز هم با یادت نمی پوشم آن لنگه ی جوراب زرد را

آه از آن باران آخر تیرماه

یکریز نامت را صدا می زد

باید می رفتی از کنج دلم بید مجنون یک شاهد و آن اقاقیای پایین حوض

رفته ام به سراغت بانوی سالهای بوییدن خرزهره ها

اینجا نه من می مانم به هوشیاری

و نه آلوچه های ترش ریخته پای گلبوته های رز



باران می بارد نه لعنتی بند می آورد صدای خسته ام

و مرا در اتاقی می تکاند از خیس لباس های دویده ام زیر باران یکریز



کنج لبت خیس از بوسه ای ناتمام در انتهای ذهنم و خلوتی شاد

عریان از روزهای تکراری و نبودن سبد میوه های چیده



مرا به خاطر داری و آن باران احتمالا لعنتی

و غریبانه گریستن من پای چنارهای کلاغ نشان

رد تو را آمده ام اینجا دست بر پیچک های تو

و نیلوفری شکسته از سنگینی باران

همه را بوییده ام با صدای تو

نیستی و من در پیچاپیچ درخت ها

خنده ام گرفته است در غمی بزرگ



مسعود احمدی در شعر لنگه جوراب زرد در فضایی سه بعدی و در وضعیتی خاص به ویرانی یک باغ و نبودن یک عزیز تاکید می کند . شنونده ای آن سوی خط تلفن شنونده این روایت تراژیک است و اصراری بر دیدن یک نیمکت زمین گیر و نبودن یک زن است . زنی که از خاطر راوی پاک نمی شود . دردی جانکاه بر این لحظات و تصاویر حاکم است . بارانی در اواخر تیرماه باغی را ویران می کند و زنی در این لحظات با همه چیز این مرد وداع گفته است اما این فضای ذهنی شکل ابدی به خود گرفته است و به هیچ شکلی ول کن او نخواهد بود . بعد چهارم این گونه بر شعر سلطه می یابد و تصویر ذهنی برای مرد جاودانه می شود و برای هر آن کس که چنین فضایی را در ذهن خود دارد به عنوان درد مشترک همسو خواهد شد . بنابراین هر کسی به راحتی نمی تواند مخاطب این شعر باشد و با آن یکی شود .

رضا آشفته از همان آغاز با بعد چهارم و شکل دادن یک زمان ذهنی و نامیرا تاکید بر یک اتفاق ناگوار و نا فراموشی آن وضعیت بغرنج می کند :

هنوز هم با یادت نمی پوشم آن لنگه ی جوراب زرد را

او مسیر معکوسی را طی می کند و از این به بعد رفته رفته یک حجم و فضا را به وجود می آورد که قابل درک و تحلیل است . آن لحظه و شکوه تراژیکش از بین نمی رود مگر این مرد کاملا تغییر کند و از این حال و هوا بیرون بیاید .

نیستی و من در پیچاپیچ درخت ها

خنده ام گرفته است در غمی بزرگ

این راوی بر خود و وضعیت روانی خود آگاه است اما هیچ راهی برای خروج از آن احساس نمی کند . او می داند که دیگر آن زن نیست و به آن وضعیت می خندد. زمان بر این فضا غالب می شود تا شکلی ابدی و نامیرا بر این درد انسانی بدهد . همین آدم های عزیز هستند با گستردگی زمان در یک نفر دیگر او را تبدیل به انسانی جاودانه و فرا انسان می کنند . انسان هایی که زمان پذیر نیستند و هیچ دامنه ای برای بودن ان ها نمی توان تصور کرد .


دوستان عزیز بداهه سرایى ـ مجموعه مقالات به هم پیوسته ـ را در نفرت از اطلسى ها بخوانید :
 
 
 
منبع شعر نو:
 
 
ارسال از رضا آشفته
 
 
نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت 1387 - 17:40:22
 
ارسال از رضا آشفته