همراه بامن- مطالب متنوع-شعر-ادبیات (به قلم جستجوگر/f.Sheida)

مطالب متنوع و گوناگون اجتماعی وهنری ..وووو

همراه بامن- مطالب متنوع-شعر-ادبیات (به قلم جستجوگر/f.Sheida)

مطالب متنوع و گوناگون اجتماعی وهنری ..وووو

ازشعرهای منثور رنه شار -نقد اقای سید محمد آتشی

 
به قلم آقای سید محمد آتشی
 
 
 
 

داشتم یکی ازشعرهای منثوررنه شاررامی خواندم که به آلبرکاموا

 

تقدیم شده است .این شعرمنثورمربوط به ورقپاره های هیپنوز است

 

 که طی سالهای 1943-1944سروده شده اند.هیپنوزدرافسانه های یونانی

 

 نام خدای خواب است،این ورقپاره هادرطول جنگ دوم سروده شده

 

وبه گمانم تعدادآنها237یا238قطعه بوده است که شاعر

 

 بعداتعدادی ازآنهاراازبین برده است

 

.دراین شعرها ازهمه چیز صحبت شده است:

 

عشق ،ازادی،آینده،خشم ودوستی و...   

 

 اصل وترجمه یکی از این شعرها رامی آورم،باتوضیحی درپایان.

 

Le poete ne peut pas longtemps demeurer dans la stratosphere du verb.Il doit se lover dans de nouvelles larms et pousser plus avant dans son ordre.

 

شاعرنمی تواند زمان زیادی درفضای زلال کلمات بماند.

 

بایددراشکهای تازه اش به دور خود چنبره بزندودرمیان نزدیکان خود

 

 راهش را به جلو ادامه دهد.

 

منظور شاراین است که شاعر برای به وجود آوردن شعرتازه تنها

 

 نبایدبه واژه هااکتفا کند!بلکه بایدفضای عاشقانه ی تازه ای ازدوستی

 

ومحبت برای خود بسازد تابتواند راه مشخص خود رابه افراد نزدیک

 

 پیرامونش نشان دهد بلکه ادامه این راه روشن موجه نمایش داده شود.

 

رفتاری آرام وخزنده وروبه جلو چون حرکت مار!

 

http://amyna.blogfa.com

 

http://www.amyna.blogfa.com/

                                                        

                                                   

معرفی ایمی لاول (شاعر ایماژیست آمریکایی)به قلم: افسانه نجم‌آبادی

منبع اولیه سایت تازه های ادبی
 
 
 
به مدیریت آقای م.مجتبی :‌
 
 
 
 
 
لینک متن : وازنا:
 
 
 
به قلم: افسانه نجم‌آبادی

معرفی ایمی لاول (شاعر ایماژیست آمریکایی)

 

ایمی لاول (١٨٧٤-١٩٢٥)

 

مترجم: علی مسعودی‌نیا

 

ایمی لاول تا پیش از سال‌های کهولت‌اش به عنوان شاعر

 شناخته شده نبود.

پس از مرگ‌اش نیز شاعر بودن او به سرعت فراموش شد

 و این فراموشی تا زمانی که مطالعاتی جدی در باب لزبینیسم

 در ادبیات صورت گرفت، ادامه پیدا کرد.

 او در سال‌های پایانی عمرش شعرهای اروتیک و عاشقانه سرود

 که در آن شعرها نشانه‌هایی یافت می‌شد حاکی از این که معشوق

مخاطب او نیز یک زن است. تی. اس. الیوت به وی

 لقبِ «بانوی فروشنده‌ی شیطانی ِ شعر» داده است

 و خود او هم در جایی چنین نوشته است:

 "خداوند مرا یک تاجره آفرید و من خودم را

به هیأت یک شاعره در آوردم."

 

ایمی لاول در ناز و نعمت به دنیا آمد. پدربزرگ پدری‌اش

 جان آموری لاول با پدربزرگ مادری‌اش ابوت لاورنس

 شریک تجاری بود و این دو صنعت پنبه‌ی شهر ماساچوست

 را در اختیار داشتند. پسر عموی جان آموری لاول نیز

 شاعر بود: جیمز راسل لاول.

 

ایمی در میان پنج فرزند خانواده، کوچک‌ترین محسوب می‌شد.

بزرگ‌ترین برادرش پرسیوال لاول ستاره‌شناسی مشهور بود

که رصدْخانه‌ی لاول را در فلاگاستافِ آریزونا تأسیس نمود.

 او کاشف کانال‌های مریخ است.

 این منجم پیشتر دو کتاب در باره‌ی سفرهای‌اش به ژاپن و شرق

 دور نگاشته بود. برادر دیگر ایمی، بعدها رییس دانشگاه هاروارد شد.

 

ایمی تا سال ١٨٨٣ در زادگاه‌اش تحتِ تعلیم آموزگاری انگلیسی

 قرار داشت. در این سال، او به یک مدرسه‌ی خصوصی

 فرستاده شد. او دانش آموزی نمونه بود که تعطیلات‌اش را به

 همراه خانواده در اروپا و غرب آمریکا سپری می‌کرد.

 

در ١٨٩١، وقتی که دختری جوان از خانواده‌ای متمول بود،

 نخستین حضورش را در اجتماع تجربه کرد.

 

او به مهمانی‌های متعددی دعوت می‌شد، اما به هیچ یک از

 پیشنهادهای ازدواج پاسخ مثبت نمی‌داد.

 او به جای رفتن به دانشگاه، ترجیح داد کتب موجود در

 کتابخانه‌ی هفت هزار جلدی پدرش را مطالعه کند.

 

اکثر عمر او در میان جماعت ثروتمندان گذشت.

 او تمام عمرش به کلکسیون کردن و جمع‌آوری کتاب معتاد بود.

او یک بار درخواست ازدواج جوانی را پذیرفت، اما مرد جوان

 به دلایلی نامعلوم از تصمیم‌اش منصرف شد و او را ترک کرد.

ایمی لاول در بین سال‌های ١٨٩٧ تا ٩۸ به مصر و اروپا سفر

 کرد تا هم ضربه‌ی روحی‌اش را فراموش کند و هم برای بازیافتن

 سلامتی جسمانی‌اش رژیم غذایی بگیرد.

 

در ١٩٠٠، بعد از مرگ پدر و مادرش ، خانه‌ی پدری‌اش را خرید.

 زندگی او در وقت‌گذرانی و مهمانی سپری شد.

هر چند سعی کرد تا مشغله‌ی اجتماعی پدرش را به ویژه در زمینه‌ی

 حمایت از آموزش و پرورش و کتابخانه‌ها ادامه دهد.

 

در ١٩١٠، نخستین شعر او در ماهنامه‌ی آتلانتیک به چاپ رسید

 و سه شعر دیگرش نیز برای انتشار پذیرفته شد. در ١٩١٢،

 

اولین مجموعه‌ی شعر او با عنوان «سقفِ شیشه‌ای چند رنگ»

 

منتشر گردید.

 در همین سال، با بازیگری به نام آدا دویر راسل آشنا شد.

 از حدود ١٩١٤ راسل که بیوه‌ای مسن بود همراه و همدم سفرها

 و زندگی ایمی بود.

 در باره‌ی این که این رابطه تا چه حد خارج از عرف و عاشقانه

بوده است اظهار نظر قاطعانه‌ای نمی‌توان داشت، اما شعرهایی

 که ایمی در آن‌ها مستقیما ً آدا را مخاطب گرفته گاهی اروتیک هستند.

 

در ژانویه‌ی 1913، ایمی در مجله‌ی شاعری، شعری خواند

 با امضای اچ. دی. ایماژیست.

 او به تأیید از این شعر بر آن شد که خود نیز شاعری

 ایماژیست باشد و در تابستان همان سال عازم لندن شد

و با ازرا پاوند و سایر شعرای ایماژیست ملاقات کرد

و با سردبیر مجله‌ی شاعری، یعنی

 هریت مونرو (Harriett Monroe) آشنا شد.

 

در 1914، او دومین کتاب‌اش را با عنوان تیغه‌های شمشیر

 

 و دانه‌های خشخاش منتشر نمود.

 

 اکثر شعرهای این کتاب در قالب شعر آزاد سروده شده

 

 که وی نام «کادنس ِ بی‌قافیه» بر آن‌ها نهاده است.

 

در ١٩١٥ لاول آنتالوژی شعر ایماژیستی را منتشر کرد

 

و دو جلد دیگر این کتاب را هم در ١٩١٦و ١٩١٧ روانه‌ی بازار کرد.

 

 او در همین سال به نقد جسورانه‌ی شش شاعر فرانسوی از جمله

 سمبولیست‌ها پرداخت. در ١٩١٦، مجموعه  شعر دیگری با

 عنوان مرد، زن و ارواح منتشر نمود.

 

بعد از آن مجموعه سخنرانی‌ها و مقالات‌اش را در کتابی با عنوان

 

«در حمایت از شعر مدرن آمریکایی» در ١٩١٧ به چاپ رساند

 

 و در ١٩١٨نیز مجموعه شعرهای «قلعه‌ی بزرگ کانادایی»

 

 و «تصاویری از جهانِ شناور» را منتشر کرد.

 

او سال‌های پایانی عمرش را در کنار جان کیتس که

 در حال نگارش بیوگرافی مفصل وی بود گذراند.

 در ماه می ١٩٢٥ او به دلیل مرض غری بستری شد

و در دوازدهم همان ماه به هر زحمتی بود از بستر بیرون آمد

 تا وانمود کند در مبارزه با خونریزی شدید داخلی و بیماری‌اش

 پیروز بوده. تنها چند ساعت بعد از این کار ایمی لاول چشم

از جهان فرو بست.

 

 

 

دو شعر از ایمی لاول:

مترجم: افسانه نجم‌آبادی

 

الهه‌ی محصور

 

بر فراز بام‌ها

به روی دودکش‌های دوار

لرزشی ارغوانی رنگ دیده‌ام

و آبی و سبز دارچینی را

 که در دور دست‌ترین نقطه‌ی خیابانی خاکی

درخشیده است

 

از میان ملافه‌ی باران

نوری سرخ فام پیش آمده

ومن پرتوهای ماه را تماشا کرده‌ام

که پرده‌ی نازکی از روشن‌ترین سبزها

خاموشش می‌کند

 

بال‌های او بود

الهه!

که روی بام‌ها قدم بر می‌داشت

و پرهای رنگین کمانی‌اش را

 بر سیلان‌های هوا می‌کشید

 

با اشتیاق دنبال‌اش می‌رفتم

با چشمانی خیره و پاهایی لغزان

به این‌که کجا می‌کشدم نمی‌اندیشیدم

چشمان‌ام به رنگ‌ها آغشته بود

زعفرانی، یاقوتی، زرد کبود

و نیل پر ِ طاووس

پرواز سرخ‌ها، و رگه‌های عقیق سبز

نقطه‌های نارنجی، و مارپیچ‌های شنگرف‌گون

سوسن‌های بلند آسیایی با ساقه‌های طلایی

و صورتی جلوه‌گر ادریس‌های شکفته

به دنبال‌اش می‌رفتم

و درخشش بال‌های‌اش را می‌پاییدم

 

در شهر او را یافتم

شهری با خیابان‌های باریک

در بازاری به او رسیدم

محصور بود و می‌لرزید

و بال‌های شیاردارش به پهلوهای‌اش طناب‌ْپیچ کرده بودند

عریان بود و سرد

چرا که آن روز باد می‌وزید

 و خورشیدی نبود

 

مردان بر سرش معامله می‌کردند

بر سر طلا و نقره‌هاش چانه می‌زدند

بر سر مس، گندم

و پیشنهادشان را درهر سوی بازار فریاد می‌زدند

 

الهه می‌گریست

 

صورت‌ام را پنهان کردم و گریختم

و باد در پی هم هیس می‌کشید

در میان خیابان‌های باریک

 

The Captured Goddess

Amy Lowell

Over the housetops,
Above the rotating chimney-pots,
I have seen a shiver of amethyst,
And blue and cinnamon have flickered
A moment,
At the far end of a dusty street.

Through sheeted rain
Has come a lustre of crimson,
And I have watched moonbeams
Hushed by a film of palest green.

It was her wings,
Goddess!
Who stepped over the clouds,
And laid her rainbow feathers
Aslant on the currents of the air.

I followed her for long,
With gazing eyes and stumbling feet.
I cared not where she led me,
My eyes were full of colours:
Saffrons, rubies, the yellows of beryls,
And the indigo-blue of quartz;
Flights of rose, layers of chrysoprase,
Points of orange, spirals of vermilion,
The spotted gold of tiger-lily petals,
The loud pink of bursting hydrangeas.
I followed,
And watched for the flashing of her wings.

In the city I found her,
The narrow-streeted city.
In the market-place I came upon her,
Bound and trembling.
Her fluted wings were fastened to her sides with cords,
She was naked and cold,
For that day the wind blew
Without sunshine.

Men chaffered for her,
They bargained in silver and gold,
In copper, in wheat,
And called their bids across the market-place.

The Goddess wept.

Hiding my face I fled,
And the grey wind hissed behind me,
Along the narrow streets.

ادامه مطلب ...

« فروید و ادبیات » مارت روبر ترجمه ی جلال ستاری

 
منبع اولیه سایت تازه های ادبی
 
 
 
به مدیریت آقای م.مجتبی :‌
 
 
 
 
 
 برگرفته از سایت  :‌  دیگران
 
« فروید و ادبیات » 
مارت روبر  
ترجمه ی جلال ستاری  


با توجه به علاقه ی پر شور فروید به ادبیات که از اشارات فراوان
 
 وی به مسایل ادبی و آمدن نکات 
 و مطالب ادبی در سراسر آثار و حتا در نامه ها و خواب دیده هایش 
 
بر می آید ، انتظار می رفت که 

فروید در این باره ی آثار متعددی که از لحاظ حجم متناسب با ذوق
 
 و قریحه اش باشد بنگارد ، اما 
حقیقت جز این است . در سراسر آثار فروید فقط چهار نوشته ی کوتاه ، 
 
معرف نوع تجزیه و تحلیل 
ادبی یی است که وی بنیان نهاد و تا این اواخر درمحافل ادبی
 
 شهرت بسیار داشت .
 
 البته به این چهار ،اثر باید چند نوشته ی مهم و اساسی
 
 در باره ی آفرینش هنری و مسایل زبان شناسی را نیز افزود 

اما به هرحال حجم کار متناسب با اهمیت و بدعت اندیشه ها
 
 نیست و این شاید نشانه ی یکی از آن 

کشاکش های درونی است که فروید در کتاب تعبیر رویا
 
 وصف کرده است و د راین مورد خاص که 

او خود را  اندکی ناوارد به موضوع احساس می کرد ،
 
 با تعارض خویش مصالحه کرده و کنار آمده است .

فروید برخلاف برجسته ترین شاگردان اش که
 
 شخصیت یک نویسنده ، یا یک اثر ادبی ، یا زمینه 

های وسیعی چون اساطیر و فرهنگ عامه را موضوع 
 
تجزیه وتحلیل قرار می دادند ، تنها به 

،روانکاوی نوشته ها و نویسندگانی  پرداخت که از
 
 بعضی جهات ، در مراحلی خاص از زندگانی 

Otto)اتو رانگ(Jung) یاد آور و روشنگر پاره ای
 
 از خود او بودند .
 
دانشمندانی چون یونگ   (Jones)
 
یا جونز ،(Karl Abraham) کارل آبراهام
 
،(Theodor Reik) تئودور ریک،(Rank 

معلومات استوار روانکاوی را در زمینه ی ادبیات 
 
به کار می بستند و غالبن آن را با بصیرت و 

هنرمندی بسیار می پروراندند ،
 
 اما فروید رسالات ادبی خود را به سان دیگر آثارش
 
 چون تعبیر خواب و روانکاوی زندگانی روزانه می نوشت .
 
، یعنی در واقع در پی روانکاوی خویش بود 

از این رهگذر در می یابیم چرا فروید
 
 به تک نگاری از دیدگاه روانکاوی ، نظیر آن چه جونز 

(Rene Lforgue) درباره ی هاملت ، ماری بوناپارت
 
 در باره ی ادگارآلن پو ، ورنه لافورگ 

درباره ی بودلر  نوشته اند ، نپرداخته است .
 
 فروید از چیزی سخن می گوید که او را در حین 

مطالعه سخت به خود جلب کرده
 
 و وی با آن یکی و همانند شده و بدین گونه خود را
 
 مجاز به تجزیه و تحلیل آن از لحاظ روانی دانسته است .
 
 بنا براین طبیعتن انتخاب فروید تابع مرجحات و گرایش 

(King Lear)های شخصی اوست و چه بسا که
 
 د ر راه تحقیق ، به عنوان مثال در باره ی لیر شاه  

 با یک واقعه از زندگانی شخصی خویش دوباره جوش 
 
و پیوند می خورد 

wilhelm)نوشته ی ویلهلم ینسن (Gradiva)نخستین
 
 تحقیق ادبی فروید مربوط به کتاب گرادیوا 

 است ، و آن داستان کوتاه دل انگیزی است
 
 که از دیدگاه فروید دست کم دارای دو مزیت (Jensen 
بوده است : 
 
نخست این که این داستان سراسر از هذیان و رویای قهرمان یعنی
 
 خواب هایی که تمام و کمال ساخته و پرداخته ی نویسنده است  ، 
 
فراهم آمده است .
 
 از این رو فروید وسوسه شد که این 

هذیان ها و خواب دیده های ساختگی را مانند رویاهای واقعی
 
 
 تعبیر و تفسیر کند. نتایج شگفت 

 آور این خوابگزاری طبیعتن حفره ها و خلاها ی اسباب چینی
 
 داستان را که تعمدا برای تشدید 
.جنبه ی سحر آمیز و وهم انگیز آن ، به دلخواه نویسنده ، ایجاد شده بود ،
 
 پر کرد 

بدین گونه بار دیگر اهمیت و اعتبار کلید رازگشای فروید که 
 
راز هر خوابی را می گشود ، با 

گشودن درهای سری و پنهانی  یک داستان به اثبات می رسید.  
 
مزیت دوم گرادیوا مربوط به قریحه 

و استعداد قهرمان اش بود که  چون شغل باستانشناسی داشت ،
 
 ضرورتن مانند فروید شیفته ی کاوش 

در گذشته و روشن ساختن آن بود .
 
 فروید از دیر باز می دانست که عشق و علاقه اش به 

 جوان ،(Norbert)باستانشناسی ، 
 
همزاد فعالیت وی در زمینه ی روانکاوی است  .
 
 نوربر   قهرمان داستان که چون اسیر گذشته
 
 و دوران کودکی خویش بود ، کودکی بشریت به طور وهم 

انگیزی او را به خود مشغول می داشت ،
 
 این نظر فروید را به نحو شایسته و دلپذیری تایید می کرد  .


 فریفته ی نقش-برجسته ای ست که آن را جزء یک
 
(Hanold Norbert)دکتر هانولد نوربر 

مجموعه از آثار رومی دیده است .
 
 قالبگیری این نقش-برجسته که اصل و تاریخ آن بر وی پوشیده 

است ، در جای مناسبی در اتاق کارش آویخته است 
 
و دیدار آن همیشه نوربر را به خیالبافی شگرفی 

می کشاند .

این مجسمه ی تمام-قد که هیکل زنی را در حال راه رفتن
 
 نشان می داد ، به قدر یک-سوم اندازه » 

ی طبیعی بود . جوان بود. دیگر نمی شد
 
 بچه اش نامید و به یقین نام زن هم بر او برازنده نبود ،
 
 یک دختر باکره ی رومی بود که
 
  تقریبن بیست سال داشت . .. اندام اش درشت و رعنا 
 
و گیسوان مواج اش تقریبن به تمامی در زیر روسری پنهان بود
 

چهره ی تقریبن ظریف اش آدمی را بویژه مجذوب خود می کرد ،
 
 اما مسلم بود که خواهان چنین 

تاثیری هم نیست . .. سرش را به نرمی خم کرده بود و گوشه ای
 
 از پیراهن پرچین خود را که از 

گردن تا قوزک پاهایش را ، که در یک جفت صندل قرار داشت 
 
 می پوشانید در دست گرفته بود ،

پای چپ اش را جلو گذاشته بود و پای راست اش
 
 که در حال بلند شدن بود فقط روی انگشت ها به 

زمین تکیه داشت و کف و پاشنه ی آن تقریب
 
ن به وضع عمودی بودند . این حرکت که در عین حال 

نماینده ی چابکی و اعتماد به نفس یک زن جوان بود ، 
 
و او را در حالتی شبیه به پرواز نشان می داد 

«(1).چون با متانت و سنگینی عمومی وی به هم می آمیخت ،
 
 آن لطف خاص را بوجود می آورد 

،نوربر که شیفته و فریفته ی شیوه ی راه رفتن این دختر سنگی
 
 می شود ، به او گرادیوا نام می دهد 

یعنی دختری یا زنی که به جلو گام بر می دارد .
 
این مرد که کمترین اعتنایی به زنان ندارد و حتی از 

وجودشان غافل است ،
 
 به کوچه و خیابان می رود تا پاهای زنان را در حین
 
 راه رفتن بنگرد و یقین 

حاصل کند که زنان زنده و واقعی می توانند درست به
 
 شیوه ی شگرف گرادیوا گام بردارند  ، اما 

موفق نمی شود که در این  باره تصمیمی قطعی بگیرد .

دیری نمی پاید که نوربر در خوابی هراس انگیز ،
 
 خود را به سال 79 در شهر باستانی پمپیی می 

 ، شهر باستانی پمپیی را به کام خود فرو برد(Vesuve)
 
بیند . یعنی سالی که آتشفشانی وزوو

.نوربر در پمپیی ، ناگهان گرادیوا را رویا روی خود می بیندد که
 
 گویی از فاجعه ای که به زودی 

رخ خواهد داد ، خبر ندارد ، یا نسبت به آن بی اعتناست .
 
 آن گاه این اندیشه ی اساسی برای هذیان 

نوربر ، به ذهن وی می رسد که گرادیوا اهل شهر پمپیی
 
 است و در زادگاه خویش همزمان با  نوربر 

. بی آن که نوربر بداند- می زیسته است -

اما پیش از آن که نوربر بتواند گرادیوا را از این امر
 
 – یا از وقوع فاجعه آگاه کند ، گرادیوا در 

ایوان یا رواق معبد دراز می کشد و به خواب می رود
 
 و به زودی در زیر لایه ای از خاکستر مدفون 
می شود .

هذیان نوربر در عالم بیداری و هوشیاری نیز ادامه می یابد  ،
 
 و گرادیو در خرابه های پمپیی که 

نوربر به دیدارش شتافته ، زنده و سرشار از حیات ، 
 
بر وی ظاهر می شود . 
 
این ظهور نوربر را 

به این گمان می اندازد که هنگام نیمروز که وقت اشباح است ،
 
 پمپیی باستانی به همان صورتی که 

.پیش از مدفون و ویران شدن داشت ، باز  می گردد
 
 و زندگانی دوبار ه می یابد 

نوربر به زبان یونانی با گرادیوا سخنگویی آغاز می کند ، 
 
اما دختر به خنده به او می گوید : اگر 
 
می خواهی با من گفتگو کنی ، باید به زبان آلمانی
 
  سخن بگویی . 
 
باری چون نوربر همچنان اسیر هذیان 

خویش است ، گرادیوا تصمیم به درمان کردن اش می گیرد 
 
و سپس به یاری وسایلی که سخت با 

،دست آویز های روانکاوی در مانی همانند است ، 
 
او را به واقعیت رهنمون می شود . به فرجام 

همسایه ی زیبای (Zoe Bertgang)
 
«نوربر در وجود گرادیوا ، چهره ی «زوئه برت گانگ 

خویش را که در کودکی همبازی وی بوده است 
 
و نوربر از دیرباز ، از عشقی که دختر همسایه 

نسبت به وی دارد ، ندانسته گریزان
 
  و رویگردان است ، باز می شناسد .
 
 بدین گونه دختر حیله گر 

با باز نمودن این امر که احساسات نوربر درباره ی زن سنگی
 
 در واقع به زنی زنده و واقعی مربوط 

 می شود ، سحر هذیان را می شکند .

مضامن گرادیوا گویی تعمدا برای این ساخته و پرداخته شه
 
 که آشکارا موید «تعبیر خواب» و 

فرضیه ی ناهشیار ی فروید باشد . فروید با مهارت
 
 یک کار آگاه خفیه و نیز با ظرافت و فطانت و 

تفریح خاطری نمایان ، کلاف سردر گم این مضامین را باز می کند .
 
 او زندگانی نوربر را از عشق 

می (Fetichiste) کودکانه اش
 
 به همبازی خویش ، تا وازده گی یی که نوربر بر اثر آن بت پرست 

شود (نوربر کیست که روانپزشکان او را پرستنده ی
 
 یا به مثابه ی یک بت می نامند ) و به فرجام 

همه ی روابط خود را با عالم واقع و خاصه یا عشق
 
 وزن می برد ، باز می سازد .
 
 سراسر تجزیه و تحلیل فروید دارای نوعی سبکی
 
 و تابناکی است که موجه و موید شهرتی است که به حق شایسته ی 

آن است .
 
 این تحلیل با ملاحظاتی چند درباره ی مشابهت
 
 روانکاوی با  رمان پایان می یابد 

« کار ما عبارت است از ملاحظه ی سنجیده و اندیشیده ی فرایند ها ی 
 
روانی نا بهنجار در دیگران 

، تا به این وسیله به کشف و تدوین قوانین آن توفیق یابیم .
 
 داستان نویس همین کار را به طریقی 

دیگر انجام می دهد .یعنی توجه اش را
 
 به ضمیر نا-به-خود خویش معطوف می دارد .
 
 به کلیه ی 
،امکانات بالقوه ی آن گوش فرا می دهد و به جای آن که با
 
 انتقاد ناخودآگاهانه آن ها را  واپس زند 

در قالب هنری جلوه گرشان میسازد .
 
 آن چه را که ما از رهگذر دیگران می آموزیم ، او از درون 

خویشتن فرا می گیرد .
 
 چه قوانینی بر زندگانی نا-به-خود فرمان می رانند ؟
 
 داستان نویس نیازی 

ندارد که  این  قوانین را شرح یا به طور وضوح درک کند ، 
 
این قوانین از دولت  پذیرندگی ذکاوت 

اش ، جزء لاینفک آفرینش وی گشته اند
 
 (آثارش چون آینه ای این حقایق را خود-به-خود منعکس میسازند) ،
 
 ما این قوانین را از آثار او ، همان گونه که
 
 از حالات مرضی واقعی استنباط می کنیم 

-بیرون می کشیم .
 
 اینک از این دو چیز یکی صحیح است : 
 
یا  داستان نویس و پزشک ضمیر نا-به 

خود را  بد شناخته اند ، یا هر دو آن را خوب در یافته اند 

این نتیجه برای ما بسیار گرانبهاست : 
 
چون زحمتی را که با به کار بردن روش های روانکاوی طبی
 
.، برای بررسی پیدایش و درمان هذیان و رویاها ی گرادیواکشیده ایم ،
 
 به حق توجیه و تایید می کند 

 گرادیوا در سال 1903 و نوشته ی فروید به سال 1906 
 
انتشار یافت  . و بی گمان از این
 
 (2)امر ، افتخار غیر منتظره ای نصیب ویلهلم ینسن گردید .


فروید که همیشه خواستار وارسی نتیجه گیری های خویش ،
 
 به کمک داده های شرح حال هنرمند 

مورد نظر بود ، نامه ای به شاعر که در آن زمان کهنسال بود نوشت ، 
 
 و از او درباره ی جزییات 

زندگانی اش توضیح خواست .
 
 در 15مه 1907 ، فروید پاسخ شاعر را برای اعضای انجمن وین 

خواند و چند روز بعد خلاصه ی آن را به شرح زیر برای یونگ فرستاد 

ینسن خود چه می گوید ؟ 
 
او با مهربانی و محبت بسیار به من پاسخ داده است .
 
 در نخستین نامه » 

اش ، ینسن شادی خود را از دیدن این که ...ابراز داشت 
 
و به من اطمینان داد که تحلیل ، نیت اساسی 
 

این نوشته کوتاه را از هر لحاظ روشن و آشکار ساخته است.
 
 طبیعتن او از فرضیه ی ما سخن نگفته 

است ، چون ظاهرن با توجه به کهولت سن اش ، قادر نیست 
 
به خواسته و نیتی جز آن چه در کار 
 

شاعرانه اش وجود دارد ، بیاندیشد و بپردازد.
 
 به اعتقاد وی  ، توافق ما را باید به حساب فراست و 
 

ادراک شهودی شاعرانه ، و شاید تا اندازه ای به حساب دانش
 
 پزشکی که او در گذشته به تحصیل آن 

پرداخته است ، گذاشت .
 
 دومین نامه ی من نا محرمانه تر بود.
 
 من از و خواستم که در باره ی جنبه ی
 
 ذهنی کارش ، در باب این که مضمون خود را از کجا
 
 به دست آورده و خود را در کجای  کتاب 

جای داده یا دیده و غیره توضیحات دقیقی بدهد .
 
 او فقط به من اطلاع داد که نقش-برجسته ی عتیق 

وجوددارد ، و یک قالب بدل از آن در تملک اوست ، 
 
ولی وی هرگز اصل آنرا ندیده است ،
 
 اما این خیال که آن نقش-برجسته معرف یک زن 
 
از اهالی پمپیی است ، بافته ی اوست و همو دوست 
 
 می داشته که در باره ی پمپیی در گرمای شدید نیمرزو ، 
 
خیال پردازی کند و یکبار هم در پمپیی یک 

.رویت تقریبن باطنی به او دست داده است ،
 
 و بیش از این چیزی در باره ی موضوع خود نمی داند 

آغاز داستان هنگامی که  در باره ی چیز دیگری کار می کرده ،
 
 ناگهان بر وی آشکار شده ، آن گاه 

او هر کار دیگر را رها ساخته و بی آن که لحظه ای
 
 درنگ و توقف کند ، به نوشتن پرداخته و متن 

را چنان که گویی از پیش به تمامی  نوشته شده
 
 و در برابرش قرار داشته یافته ، و یک نفس آن را 

نگاشته است .

نهفته و عمیق اش را آشکار erotismeاین محتملن
 
 بدین معناست که تحلیل دوران کودکی ینسن 

«...خواهد ساخت و بنابر این بار دیگر با یک تخیل و
 
 توهم خویشتن بینانه سرو کار داریم 


چندی بعد ، یونگ به سه داستان کوتاه دیگر از ینسن دست یافت 
 
و با تحلیل آن توانست فرضیه های 

دقیق تری بیاورد : ینسن می بایست در دوران کودکی
 
 به دختر کوچکی و شاید خواهرش که موجب 

.رنج و اندوه وی (ینسن ) شده ، سخت دل بسته باشد 

این کودک شاید نقصی عضوی داشته 
 
که نویسنده با تخیل خرامیدن دل انگیز گرادیوا ، 
 
آن را در عین حال فرا یاد آورده و نفی کرده است.
 
 ینسن در پاسخ به فروید که از او در این مورد پرسش می کرد 

درباره ی نقص عضوی جوابی نداد و نیز اظهار داشت 
 
که خواهری نداشته است ، اما اعتراف کرد 

که در کودکی دختر کوچکی را که با وی بزرگ شده
 
 و در18 سالگی به بیماری سل در گذشته بود 

سخت دوست می داشته است ، 
 
و چندی بعد عاشق دختر جوانی که یاد آور
 
 نخستین معشوق وی بوده 

و باز ناگهان در جوانی مرده است .
 
گرادیوا، فروید را به مطالعه و بررسی عمیق تر همانندی هایی
 
که او همیشه  میان رویا و آفرینش ادبی یافته بود ،
 
 و سال ها پیش از این ، وی را به تحلیل 

و(Conrad Ferdinand Meyer )
 
اثر کنراد فردیناند مایر(Femme-Juge)زن – قاضی 

نگارش بخش های مشهوری از کتاب تعبیر خواب درباره ی
 
 هملت و ادیپ شهریار برانگیخته بود 

«کشانید . در سال 1907 ، فروید رساله کوچکی به نام :
 
 « آفرینش ادبی و خواب در حالت بیداری 

(3)( La Creation Litteraire et La reve eveille) 

پرداخته که عبارت است از اندیشه هاییکه وی آزادانه 
 
با نویسندگانی که نزد ناشر آثارش گرد آمده بودند 

 در میان نهاده است .
ادامه مطلب ...

بهانه هایی برای قدم زدن باشعر! به قلم اقای سید محمد آتشی

به قلم اقای سید محمد آتشی
 
شاعر - ناقد  ومترجم
 
http://www.amyna.blogfa.com/
 
 

 

دوست روزنامه نگارمن دوباره تماس گرفت.

 

می خواهد بازروزنامه پیمانش رابعدازسکوت چند ساله راه بیندازد!

 

چند سال پیش که روزنامه اش رامنتشر می کرد ،مسوولیت صفحه ی

 

 ادبی اش با من بود،من هم کم نمی گذاشتم وهرچه انرژی داشتم به کار

 

 می گرفتم وصفحه راغیرمتعارف درمی آوردم وچون پخش خوبی هم

 

داشت،طرفدارانی یافته بود.

 

بحث همیشگی هزینه وآگهی بوده دراین کارها!..

 

به همین دلایل هم،چندسال پیش روزنامه  دوست من تعطیل شد.

 

من درصحبت تلفنی ام با او،بحث هزینه وجذب آگهی رابه او یادآوری

 

کردم،تدارکی اندیشیده بود که فرصتی چند ماهه می طلبد تاآزمایش

 

 خودراپس دهد!

 

بحث هزینه کردن برای چاپ چند صفحه مطلب وآگهی ومساوی بودن

 

 دخل وخرج هاهم حدیث مکرر کارهای فرهنگی ست که اگر به سراشیبی

 

 برسد،باعث خاکستر نشینی می شود!

 

دراین میان رقبای مطبوعاتی هم که جای خودرادارند!

 

انواع ترفندهاونقشه ها برای جذب آگهی واستفاده ازافراد حرفه ای

 

 در تمام بخش ها،به کارگرفته می شود.دلخوری ها واصطکاک هاجدا!

 

توقعات وانتظارات هم جدا!درموردمن ، آش نخورده ودهان سوخته

 

 هم صدق می کند!

 

چون درقبال کاری که ارائه می دهم آن جه باید به دستم نمی آید!

 

وازطرف دیگراصطکاک هایی هم روی می دهدکه ارتعاشات عصبی اش

 

تنها نصیب من می شود نه کس دیگری!

 

 

کار باروزنامه ازنوجوانی بامن بوده،اززمانی که روزنامه فروشی
 
 می کردم کنارمیدان ها...تادکه هاوکیوسک ها.
 
البته تمامش عشق به شعر وادبیات بود،گاهی شعری ،
 
داستانی ازمن درروزنامه ای چاپ می شدکه همین باعث جذب من
 
 به روزنامه می گردید،تاحدی که روزنامه فروختن بهانه می شد
 
برای ارتباط باصفحات ادبی !به دلیل مشکلاتی که برایم پیش امد،
 
ازروزنامه فروشی رفتم به سوی خریدن مجلات وکاربا صفحات
 
شعرآنها..ازجمله مجله جوانان امروزوصفحه خلوت انس آن
 
 که مدت هازیر نظرسهیل محمودی بود،وچقدر سهیل ماراپروبال داد..
 
کسانی چون من،هادی خوانساری،بابک دولتی،بهمن نشاطی ،
 
پیام سیستانی،حسین هدایتی،جعفرعزیزی،جلیل
 
آهنگرنژاد،محمدرضاشالبافان،خلیل ذکاوت،زهرابصارتی،مریم رزاقی،
 
عالی زاده،علیرضا حکمتی،حسن صادقی پناه،و...
 
بی گمان گروهی که نام بردم خیلی مدیون خلوت انس سهیل محمودی
 
هستند،هیچ کدام ازآنهااین موضوع راانکار نمی کنند!
 
سال 78 تمام این دوستان دراولین گنگره شعروقصه جوان دور
 
 هم جمع شدندوشعرخواندندوخندیدندوپیاده روی کردند!
 
ودیگرچنین جمعی به نظرم دورهم جمع نخواهند شد.
 
به قلم اقای سید محمد آتشی