این روزها چند داستان کوتاه خوانده ایم ؟
می توان تعداد انگشت شماری را که از موانع پیچ در پیچ
صدور مجوز تا مراحل چاپ و آماده سازی گذشته اند
وبه بازار رسیده اند نام برد .درست است که تعداد داستان هایی
که با چاپ کاغذی منتشر شده اند کم است اما در عوض داستان
های منتشر شده در وب کم نیستند .
این گونه داستان ها ویژگی های خاص خود را دارند ونباید با داستان های
چاپ شده مقایسه شوند ـ ویژگی هایی چون:
کوتاه تر از حد معمول بودن که صفحه وحوصله ی خواننده ی
وب ایجاب می کند ، شتاب طرح داستانی ، ویژگی های نگارشی
ورسم الخطی خاص وب و...
ـ اما با این وجود در دایره ی بحث ما جای می گیرند چون
موضوع این بحث تفاوت های فرمی نیست بلکه صحبت بر سر
نوع نگاه نوع نگاه به جهان است ،صحبت بر سر چیزی ست
که ذهنیت نویسنده را شکل می دهد .
چند کتاب شعر خوانده ایم یا چند شعر؟ تفاوتی ندارد که در اینترنت
خوانده باشیم یا کتابی را ورق زده باشیم ،مهم این ست که آن چه
خوانده ایم از شاعران نسل جدید باشد .
نسل جدید شاعران ونویسندگانی که دارند آرام آرام پا می گیرند
وقصد دارند جاپای خود را در این عصر پرشتاب وچند صدا
و فراموش کار پررنگ تر نمایند تا اثری بیافرینند
ماندگار ـحداقل برای نسل خود ـ ونامی باشند در هزار توهای ذهن
که به سادگی از خاطره ها نروند .
گمان می کنم این مقدمه کافی بود تا فرصتی باشد که به مرور
داستان ها وشعرهای خوانده شده در ذهن خود بپردازیم .ویژگی کلی
بیشتر این آثار ـ ونه همه ی آن ها ـ در یک چیز خلاصه می شود ،
در یک ویژگی مشترک : معضلی به نام بی رمقی .
داستان ها وشعرهای این چند دهه جان ندارند .مگر چه بلایی
برسرنویسندگان وشاعران آمده است ؟ وقتی مطالعه ی داستانی
تمام می شود ، انگار که سالادی بی نمک وچاشنی را به زور
خورده باشیم دنبال ته مزه ای از آن در جایی از ذهنمان می گردیم
که محل ثبت مزه ها ست اما دریغ از خاطره ای باقی مانده از
داستان که اگر هم خاطره ای مانده باشد بیشتر به این دلیل است
که داستان یا شعرفلان دوست یا بهمان آشناست که خودمان
به زور در ذهنمان نگه داشته ایم درست مثل دانش آموزی
که شب امتحان محفوظاتی را برای فردایش به خاطر می سپارد !
...واما پدیده ای به نام خود سانسوری : نسل جدید نویسندگان
و شاعران حداکثر چند سال سن می توانند داشته باشند ؟
چهل سال؟چهل وپنج ؟کمتر یا بیشتر ؟ یا چیزی در همین حدود
وحداقلش هم می تواند هر سنی باشد .میانگین بین بیست وسه چهار
تا چهل ویکی ودو را در نظر می گیریم .این نسل سنین ابتدا وحتا
انتهای جوانی اش را چگونه گذرانده ؟
آیا چیزی به نام تجربه ی زیست کامل برای او مهیا بوده است ؟
شاید زیست کامل واژه ی خوبی نباشد پس یک مثال می زنم .
نویسندگان کلاسیک برای این که تجربه ی زندگی به دست آورند
تا بتوانند جهان پیرامون خود را درست وکامل بشناسند به سفر
می پرداختند ،سفر وکارهایی که با سفر توام بود مثل ملوانی و...
تجربه های آن ها از انواع انسان ها وزندگی در آثارشان مشهود بود.
نویسندگان بعد از آن ها -نسل مدرنیست ها ـ به جریان ذهن روی
آوردند ودر کنج خانه ها ،خیال را چنان ورز دادند که بزرگترین
شاهکارهای جهان با جریان سیال ذهن شکل گرفت .ا
ما برای اثری با جریان سیال ذهن هم ذهن باید پویا باشد
و دریچه های ممنوعه ای به روی ذهن بسته نباشد که خیال
را جرات گام گذاشتن در آن نیست .وتابوها ،تابوهای ذهنی
که ذره ذره شکل می گیرند که درهایش اگر به روی نویسنده
بسته باشد دیگر چه می ماند برای تجربه کردن در ذهن؟
واما نویسنده ی وطنی که از همان کودکی با بایدها ونباید های
عجیب و غریبی مواجه بوده ،بدون این که خود بخواهد ویا حتا
از آن آگاه باشد دریچه های بسته ی فراوانی را در گوشه وکنار
ذهن خود از یاد برده است .او نه تنها در زندگی عادی تجربه ی
زیستن کامل را ندارد بلکه در فضای ذهنی اش هم خیلی چیزها
پیش نمی آید ، بسیار موقعیت ها ست که در ذهن من نویسنده اصلن
نمی گذرد تا وقتی که داستان یا فیلمی غیر وطنی را می بینم
با شخصیت های پیچیده ی ساده اش که متوجه می شوم در
همین اطراف ما هم از آن ها بوده اما در این جا چنین چیزی
با آن کیفیت به نگاه درنمی آید،همه وهمه حکایت
از یک چیز دارد ،"خودسانسوری نا خودآگاه " .
شاید برای همین است که وقتی نویسنده می خواهد از مرز سانسور بگذرد
(چون او بیشتر از هر خواننده ای سانسور را با جان ودل حس می کند
واز آن رنج می کشد )ودریچه های بسته ای را می بیند که
وضوحشان چنان بارز است که در نگاه اول به چشم می آیند ،
وبعد که به قصد شکستن این مرزهای خود یا اجتماع خواسته
برمی خیزد نتیجه ای که عایدش می شود حاصلی نگران کننده
به بار می آورد ،حاصلی مثل شکل گیری ادبیات بی معنا
ومفهوم به خاطر واردکردن موضوعی پیش تر تابو شده
وحالا شکسته شده ـ یک مثال دم دست برای چنین موردی،
تاثیر پذیری ادبیات از سریال های آبکی ومبتذل تلویزیونی ست
که به هزار زبان در لفافه از عشق های آبکی حرف میزنند .
هرچند حذف عشق ونبود آزادی های طبیعی لطمه ای جدی
به ادبیات وارد آورده است .ما دریچه هایی را به روی خود
بسته ایم که از کودکی آموزش دیده ایم که خود به خود بسته
بماند وتابوهای ذهنی مان را نمی شناسیم وبنابراین سرنوشت
داستان ها وشعرهایمان همین می شود که می بینیم ،
چیزی ناقص الخلقه با حلقه های مفقوده ی فراوان .
بیایید در این پست ـ چنانچه فرصتی دارید ـ
از تابوهای ذهنی مان حرف بزنیم .شایدبه کمک هم بتوانیم
قسمتی از آن ها را از اعماق ذهن بیرون بکشیم ،
جاهایی که مارا قدرت گام گذاشتن در آن نیست .
شاید نظرشما برعکس باشد وما دچارتابوی ذهنی نباشیم
یا اصلن موضوع این نباشد بلکه دریچه ی دیگری را به روی
نگاه بگشایید ،تا نظرتان چه باشد .
به قلم خانم: محبوبه موسوی
منبع سایت:دمادم- تاملی در ادبیات وهنر و یادها
http://damadam4.blogfa.com/post-41.aspx
منبع اولیه تاره های ادبی به مدیریت م.مجتبی:


|
ما ایرانیان و علل آن (۲)موضوع:فرهنگی و اجتماعی
منبع:
|
|
جابجایی هوشمندانه اما مخرب دو کلمه "احترام" و"ترس" باعث گردیده است که ما حتی آنجا که ترس از مال و جان و ناموس خویش نیز نداریم فقط و فقط در راستای ابراز احترام به یکدیگر دروغ بگوییم. 5- وقتی دروغ فراوان گفتیم و شنیدیم اعتماد از میان ما رخت بر می بندد که به قول سعدی "دروغ گفتن به ضربت لازم ماند که اگر نیز جراحت درست شود نشان بماند. یکى را که عادت بود راستى خطایى رود در گذارند ازو وگر نامور شد به قول دروغ دگر راست باور ندارند ازو" این عدم اعتماد ما را مجبور می کند که برای باوراندن حرفهایمان به یکدیگر به مبالغه روی آوریم و به اصطلاح از کاه کوه بسازیم و در بسیاری از اوقات قسم پشتوانه آن کنیم قسم هایی چون به جدم، به روح پدرم، به مرگ مادرم، به دوازده امام و چهارده معصوم و و و..... با نگاهی به زندگی هر روزه خودمان می توانیم دریابیم که بیشتر مکالمات روزمره ما به مبالغه آمیخته است. اصطلاحاتی چون "به مرگ بگیر تا به تب راضی شود" و یا "از کاه کوه ساختن" و "یک کلاغ و چهل کلاغ" همه به نوعی به ویژگی مبالغه کردن در میان ما اشاره دارند. خصوصیتی که تقریبا بر تمامی وجوه زندگى ما از دوستى و مهر تا خشم و نفرتمان سایه خویش را افکنده است. مبالغه در ابراز محبت در جملاتى چون "فدایت شوم، قربانت بروم، قدم بر روی چشم ما بگذارید و ..."، خود را نشان می دهد در حالیکه می دانیم کمتر کسی براستی حاضر است جان خویش را فدای دیگری نماید. مبالغه در اظهار کوچکی در کلماتی چون: "نوکرم، چاکرم و خاک پایم" خود را نشان می دهد و مبالغه در نفرت را در عباراتى چون "چشم دیدنت را ندارم، بروى و برنگردى، خفه شوی، به زمین گرم بخوری و بمیری" می توان مشاهده نمود، در حالیکه کمتر کسی حاضر به مرگ شخصی است که از او کدورتی به دل دارد. مبالغه در تهدیداتمان نسبت به فرزندانمان با عباراتى چون "اگر چنین کنى مىکشمت" و یا "اگر پدرت بفهمد مىکشدت" خود را می نمایاند. و مبالغه در واکنشهامان به حوادث بسیار جزئی مانند ریختن کمی آب بر روی فرش یا شکستن یک گلدان سفالی در گفتن "خدا مرگم بدهد" تجلی می کند. و بالاخره عبارت "صدبار گفتم" را نیز زمانى استفاده مىکنیم که حرفى را بیش از یک یا دو بار به کسى زدهایم. ما آنچنان به گفتن و شنیدن این مبالغه گوئی ها عادت کرده ایم که تا حرفها، خواسته ها و حوادث را چند ده یا چند صد برابر نکنیم اموراتمان نمی گذرد. بعنوان مثال اگر سرمان درد می کند و می خواهیم در خانه کمی سکوت برقرار باشد، باید اطرافیان را متقاعد نماییم که مغزمان از شدت درد در حال متلاشی شدن است وگرنه کسی به حرف ما توجهی نمی کند. هر چند این ویژگیهای اخلاقی ممکنست کم اهمیت به نظر برسند اما با نگاهی به تاریخ می توان دید که همین خصوصیات و عادا گاه ملتهایی را به سوی جنگ و نابودی سوق داده است. 6- وقتی انسان مجبور شد یا در مقابل گفتار و رفتار غیر عادلانه دیگران سکوت اختیار کند و یا در جهت تنازع بقای خویش و یا در جهت احترام گذاشتن به دیگران دروغ بگوید یعنی به تملق و تعریف بیهوده از آنان مشغول شود، نارضایتی و کینه در دل او بوجود می آید. این نارضایتی ها ذره ذره جمع و به انبار باروتی تبدیل می شود که اگر تخلیه نشود روان فرد را پریشان می کند و تخلیه آن نیز از طریق تهمت زدن، ترور شخصیت، وارد آوردن لطمات مالی یا در شرایط حاد حذف فیزیکی خود را نشان می دهد. 6- از طرف دیگر هنگامی که صراحت و صداقت جایی برای بروز نیافت، رفتارهای خاص، سخنان دو پهلو و "به در بگو تا دیوار بشنود" و استفاده از ایما و اشاره یا طعنه و کنایه معمول می گردد. 7- با رواج این اعمال، شک و توهم در میان افراد بوجود می آید، بدین معنی که مردم در رفتارها و گفتارهای یکدیگر بهدنبال معانیخاص خواهند گشت و هرعمل یا گفتهای را تفسیر کرده و به خود خواهند گرفت. این پدیده نه تنها باعث می گردد که مقدار زیادی از توانائی های فکری خویش را در راه کشف مقصود و نظر دیگران بکار گیریم، بلکه بایستی بشدت مواظب گفتهها و رفتارهای خویش باشیم که مبادا توسط دیگران تعبیر سوء شده و به آنان بر بخورد. پدیده های بظاهر کم اهمیت اما رایجی که وقت و انرژی بسیاری را از فرد فرد ما تلف می کند و آرامش و سلامت روان ما را مختل می سازد. حساسیت زیادی که دربین ما نسبت به نحوه و چگونگی این گفتارها و رفتارها وجود دارد، از همین امر نشات می گیرد. در زندگی خویش کم شاهد رنجش و کدروتهائی نبوده ایم که به دلیل گرم نبودن سلام، سرد بودن خداحافظی، بلند نشدن در موقع ورود و اظهار ارادت نکردن، عدم ذکر عناوین دکتر و مهندس و .... در بین ما بوجود نیامده باشد بدلیل اینکه آنها را بی احترامی به خود تلقی کرده ایم واین در حالی است که: در جوامع پیشرفته ، احترام نه از طریق دولا و راست شدن، قربان و صدقه رفتن، تعریف و تمجیدهای افراطی، موافقت های تام و تمام با عقاید، دست بوسیدن، عالی جناب و مهندس و دکتر خطاب کردن، اظهار ارادت و خاکساری های ظاهری، و ده ها رفتار و گفتار دیگر، بلکه با تحقیر نکردن یکدیگر به خاطر جنس و سن و لهجه و شغل، دخالت نکردن در کار و زندگی هم، قضاوت نکردن و برچسب نزدن بر یکدیگر و در یک جمله آزار نرساندن به یکدیگر خود را نشان می دهد و این همان است که حافظ شیراز به زیبایی و سادگی هر چه تمامتر در این بیت گنجانیده است: مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن که در طریقت ما غیر از این گناهی نیست.....دوستان گرامى ادامه مطلب را در شماره بعدى بخوانید زیرا که قصد خسته کردن خواننده را در سر نمى پرورانم....به امید دیدارى دوباره و روز تان خوش |
| نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت 1387 - 10:43:51 ارسال از داریوش حاجبی |
|
درفش اىران از دىرباز تا کنون (شمیم)موضوع:فرهنگی و اجتماعی
به قلم:
|
|
معنای رنگهای پرچم
سبز - نشانه خرمی و دوستی سپید - صلح و دوستی (بر گرفته از نشانه زرتشتیان) سرخ - نشان خون از دست رفتگان در راه ایران (شهیدان) این سه رنگ از دیر باز در نمادهای ایرانی بکار میرفتهاند. برای نمونه در نگارههایی که از کاخهای شوش بدست آمدهاست این سه رنگ را با این ترتیب میتوان دید. درفش کاویانی نخستین اشاره در تاریخ اساطیر ایران به وجود پرچم، به قیام کاوه آهنگر علیه ظلم و ستم آژیدهاک (ضحاک) برمیگردد. در آن هنگام، کاوه برای آن که مردم را علیه ضحاک بشوراند، پیشبند چرمی خود را بر سر چوبی کرد و آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شوند. سپس کاخ فرمانروای خونخوار را در هم کوبید و فریدون را بر تخت شاهی نشانید. فریدون نیز پس از آنکه فرمان داد تا پاره چرم پیشبند کاوه را با دیباهای زرد و سرخ و بنفش آراستند و در و گوهر به آن افزودند، آن را درفش شاهی خواند و بدین سان درفش کاویانی پدید آمد. نخستین رنگهای پرچم ایران زرد و سرخ و بنفش بود، بدون آنکه نشانهای ویژه بر روی آن وجود داشته باشد. درفش کاویان صرفاً افسانه نبوده و به استناد تاریخ تا پیش از حمله تازیان به ایران، به ویژه در زمان ساسانیان و هخامنشیان، پرچم ملی و نظامی ایران را درفش کاویان میگفتند؛ محمدبن جریر طبری در کتاب تاریخ خود به نام الامم و الملوک مینویسد: درفش کاویان از پوست پلنگ درست شده، به درازای دوازده ارش که اگر هر ارش را که فاصله بین نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است، ۶۰ سانتی متر به حساب آوریم، تقریباً پنج متر عرض و هفت متر طول میشود. ابوالحسن مسعودی نیز در مروج اهب به همین موضوع اشاره میکند. به روایت بیشتر کتابهای تاریخی، درفش کاویان زمان ساسانیان از پوست شیر یا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوری بر روی آن باشد. هر پادشاهی که به قدرت میرسید، تعدادی جواهر بر آن میافزود. به هنگام حمله اعراب به ایران، در جنگی که در اطراف شهر نهاوند درگرفت، درفش کاویان به دست آنان افتاد و چون آن را همراه با فرش مشهور «بهارستان» نزد عمر بن خطاب، خلیفه مسلمانان، بردند، وی از بسیاری گوهرها، درها و جواهراتی که به درفش آویخته شده بود، دچار شگفتی شد و به نوشته فضل الله حسینی قزوینی در کتاب المعجم: «… سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانیدند. پرچم ایران پس از تازش تازیان پس از تازش تازیان به ایران، ایرانیان تا ۲۰۰ سال هیچ درفش یا پرچمی نداشتند و تنها دو نفر از قهرمانان ملی ایران زمین، یعنی ابومسلم خراسانی و بابک خرمدین، دارای پرچم بودند. ابومسلم پرچمی یک سره سیاه رنگ داشت و بابک سرخ رنگ، به همین روی بود که طرفداران این دو را سیاهجامگان و سرخجامگان میخواندند. از آنجایی که علمای اسلام تصویرپردازی و نگارگری را حرام میدانستند تا سالهای مدید هیچ نقش و نگاری از جانداران بر روی درفشها تصویر نمیشد. نخستین تصویر بر روی پرچم ایران در زمان خوارزمشاهیان یا سلجوقیان سکههایی زده شد که بر روی آن نقش خورشید بر پشت شیرآمده بود؛ رسمی که به سرعت در مورد پرچمها نیز رعایت شد. در مورد علت استفاده از خورشید، دو دیدگاه وجود دارد: یکی اینکه چون شیر گذشته از نماد دلاوری و قدرت، نشانه ماه مرداد (اسد) هم بوده و خورشید در ماه مرداد در اوج بلندی و گرمای خود است، به این ترتیب همبستگی میان خانه شیر (برج اسد) با میانه تابستان نشان داده میشود. نظریه دیگر بر تأثیر آیین مهرپرستی و میتراییسم در ایران دلالت و از آن حکایت دارد که به دلیل تقدس خورشید در این آیین، ایرانیان کهن ترجیح دادند خورشید در روی سکهها و پرچم بر پشت شیر قرار گیرد. پرچم در دوران صفویان در میان شاهان سلسله صفویان که حدود ۲۳۰ سال بر ایران حاکم بودند، تنها شاه اسماعیل اول و شاه تهماسب اول بر روی پرچم خود نقش شیر و خورشید نداشتند. پرچم شاه اسماعیل یک سره سبز رنگ بود و بر بالای آن تصویر ماه قرار داشت. شاه تهماسب نیز چون خود زاده ماه فروردین (برج حمل) بود، دستور داد به جای شیر و خورشید تصویر گوسفند (نماد برج حمل) را هم بر روی پرچمها و هم بر سکهها ترسیم کنند. پرچم ایران در بقیه دوران حاکمیت صفویان سبز رنگ بود و شیر و خورشید را بر روی آن زردوزی میکردند. البته موقعیت و طرز قرار گرفتن شیر در همه این پرچمها یکسان نبوده، شیر، گاه نشسته بوده، گاه نیمرخ و گاه رو به سوی بیننده. در بعضی موارد هم خورشید از شیر جدا بوده و گاه چسبیده به آن. به استناد سیاحت نامه ژان شاردن جهانگرد فرانسوی در دوران صفویان استفاده از بیرقهای نوک تیز و باریک که بر روی آن آیهای از قرآن و تصویر شمشیر دو سر حضرت علی (ع) یا شیر خورشید بوده، رسم بودهاست. به نظر میآید که پرچم ایران تا زمان قاجارها، مانند پرچم اعراب، سه گوشه بوده و نه چهارگوش. پرچم در عهد نادرشاه افشار نادر که مردی خودساخته بود، توانست با کوششی عظیم ایران را از حکومت ملوک الطوایفی رها ساخته، بار دیگر یکپارچه و متحد کند. سپاه او از سوی شرق تا دهلی و مرزچین، از شمال تا خوارزم و سمرقند و بخارا، و از غرب تا موصل و کرکوک و بغداد پیش روی کرد. در همین دوره بود که تغییراتی در خور در پرچم ملی و نظامی ایران بهوجود آمد. درفش شاهی یا بیرق سلطنتی در دوران نادرشاه از ابریشم سرخ و زرد ساخته میشد و بر روی آن تصویر شیر و خورشید هم وجود داشت؛ اما درفش ملی ایرانیان در این زمان سه رنگ سبز و سفید و سرخ با شیری در حالت نیمرخ و در حال راه رفتن داشته که خورشیدی نیمه بر آمده بر پشت آن بود و در درون دایره خورشید نوشته بود: «الملک الله». در تصویری که از جنگ وی با محمد گورکانی، پادشاه هند، کشیده شدهاست، سپاهیان نادر بیرقی سه گوش با رنگ سفید در دست دارند که در گوشه بالایی آن نواری سبزرنگ و در قسمت پایینی آن نواری سرخ دوخته شدهاست. شیری با دم برافراشته به صورت نیمرخ در حال راه رفتن است و درون دایره خورشید آن باز هم «الملک الله» آمدهاست. بر این اساس میتوان گفت پرچم سه رنگ عهد نادر مادر پرچم سه رنگ فعلی ایران است. زیرا در این زمان بود که برای نخستین بار این سه رنگ بر روی پرچمهای نظامی و ملی آمد، هر چند هنوز پرچمها سه گوشه بودند. پرچم دوره قاجار در دوران آغا محمدخان قاجار، سر سلسله قاجاریان، چند تغییر اساسی در شکل و رنگ پرچم داده شد، یکی این که شکل آن برای نخستین بار از سه گوشه به چهارگوشه تغییر یافت و دوم این که آغامحمدخان به دلیل دشمنی که با نادر داشت، سه رنگ سبز و سفید و سرخ پرچم نادری را برداشت و تنها رنگ سرخ را روی پرچم گذارد. دایره سفید رنگ بزرگی در میان این پرچم بود که در آن تصویر شیر و خورشید به رسم معمول وجود داشت، با این تفاوت بارز که برای نخستین بار شمشیری در دست شیر قرار داده شده بود. در عهد فتحعلی شاه قاجار، ایران دارای پرچمی دوگانه شد. یکی پرچمی یکسره سرخ با شیری نشسته و خورشید بر پشت که پرتوهای آن سراسر آن را پوشانده بود. نکته شگفتی آور این که شیر پرچم زمان صلح شمشیر بدست داشت در حالی که در پرچم عهد جنگ چنین نبود. در زمان فتحعلی شاه بود که استفاده از پرچم سفید رنگ برای مقاصد دیپلماتیک و سیاسی مرسوم شد. در تصویری که یک نقاش روس از ورود سفیر ایران «ابوالحسن خان شیرازی» به دربار تزار روس کشیده، پرچمی سفید رنگ منقوش به شیر و خورشید و شمشیر، پیشاپیش سفیر در حرکت است. سالها بعد، امیرکبیر از این ویژگی پرچمهای سه گانه دوره فتحعلی شاه استفاده کرد و طرح پرچم امروزی را ریخت. برای نخستین بار در زمان محمدشاه قاجار (جانشین فتحعلی شاه) تاجی بر بالای خورشید قرار داده شد. در این دوره هم دو درفش یا پرچم به کار میرفتهاست که بر روی یکی شمشیر دو سر حضرت علی (ع) و بر دیگری شیر و خورشید قرار داشت که پرچم اول درفش شاهی و دومی درفش ملی و نظامی بود. امیرکبیر و پرچم ایران میرزا تقی خان امیرکبیر، بزرگمرد تاریخ ایران، دلبستگی ویژهای به نادرشاه داشت و به همین سبب بود که پیوسته به ناصرالدین شاه توصیه میکرد شرح زندگی نادر را بخواند. امیرکبیر همان رنگهای پرچم نادر را پذیرفت، اما دستور داد شکل پرچم مستطیل باشد (بر خلاف شکل سه گوشه در عهد نادرشاه) و سراسر زمینه پرچم سفید، با یک نوار سبز به عرض تقریبی ۱۰ سانتی متر در گوشه بالایی و نواری سرخ رنگ به همان اندازه در قسمت پایین پرچم دوخته شود و نشان شیر و خورشید و شمشیر در میانه پرچم قرار گیرد، بدون آنکه تاجی بر بالای خورشید گذاشته شود. بدین ترتیب پرچم ایران تقریباً به شکل و فرم پرچم امروزی ایران درآمد. سرود پرچم شیر و خورشید ایران سرود پرچم شیر و خورشید ایران در دوره پادشاهی رضا شاه پهلوی تنظیم شد. سراینده این شعر پارسای تویسرکانی است که پیش از سفر رضا شاه به ترکیه این سرود را آماده کرد. موسیقی این سرود همان موسیقی سرود شاهنشاهی ایران است. این سرود در مراسم پیشآهنگی، مراسم نظامی و یا مراسم رسمی دولتی که شامل تشریفات افراشتن پرچم شیر و خورشید بوده، پیش از سرود ملی اجرا، خوانده یا پخش میشده است. شعر سرود ای پرچم خورشید ایران پرتو افکن بر روی این جهان یادآور از آن روزگاری که آسود از بهر تیغت، هر کران در سایهات جان میفشانیم از دشمنان جان میستانیم ما وراث ملک کیانیم همیشه خواهیم وطن را از دل و جان منبع سایت شعر نو: |
| نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت 1387 - 12:24:23 ارسال از هدی به نژاد (شمیم) |