همراه بامن- مطالب متنوع-شعر-ادبیات (به قلم جستجوگر/f.Sheida)

مطالب متنوع و گوناگون اجتماعی وهنری ..وووو

همراه بامن- مطالب متنوع-شعر-ادبیات (به قلم جستجوگر/f.Sheida)

مطالب متنوع و گوناگون اجتماعی وهنری ..وووو

(دلم را باز بگذارید) مصلوب سروده ف.شیدا

 
 

دلم را باز بگذارید!

که دیگر در توانم نیست

برای هرسرود ونغمه وسازی....

دلی ازشعردیروزی و نو باشم!!!

من آخر... خاطرم

مصلوب و ویران شماتت هاست

وحتی خود نمیدانم ...

چرا اینگونه مصلوبم!



دل آخر مهد دنیا را...

از آن گهواره ای بیند

که در آن لالای مادرم ،‌ اوج محبت بود!

وشاید مهد دنیا نیز....

اگر در پیچ وتاب روزگاری...

گه تکانم داد

تکانی از سر سوز محبت های او باشد!!!

اگر اینگونه اندیشم سوالی نیست

دلم اما...

به ساز سرزنش هائی شود مصلوب

که درآن لحظه ... حتی خود نمیداند....

گناهش چیست!


مرا حتی دورنگی های انسانی

دمی ...آلوده ی خود هم نمی سازد!!!

...ودر خودگم شوم

در تیره گی های زمانی چند

که گویا هرچه باید کرد

همانند همه اعمال

به چشم دیگران هرگز

ره وراه درستی نیست!!!

ولی چون بنگرم بر زندگانی ها

ترازوی همه با دیگری همواره یکسان است!!!


کسی خوشبخت عالم نیست

کسی داناترین دانای عالم نیست

کسی در بی غمی...

روز وشبی را سر نمی سازد

کسی در اوج دارائی

مقام "هستی اش " در دیدگاه عالم هستی

جدا از کودکی نوپا بدنیا نیست !

کسی در قامت بودن

به چشم دیگری مرد اهورا نیست

کسی جز آن خدا

تک یارب مطلق بدنیا نیست!!!



خدا یکتاست

واین در باور هر آدمی پیداست

ولی هرگز نمیدانم...

به چهر هر بشر دراین سرای فانی خاکی

چه باید بعد ازاین بینم

که دیگر بار ...شگفتی تلخ ودرد آلود

مرا از حال خود بیرون نیاندازد

که من خود هم نمیدانم

کدامین از هزاران چهره ی ...

این نسل "آدم "را

بباید دل کند باور !!!

دلم را باز بگذارید!

...

دلم را باز بگذارید!!!

چودر قلبم تفاوت نیست

میان اینور آب و...

کنار جوی آبی یا که آن سوتر...

ویا آنسوی اقیانوس

؛؛ که فرقی در بشر...از نوع انسان نیست!!!؛؛

مگر در فطرت وسیر ت ...

وذاتی زشت وزیبا درحریم ساده بودن !!!!

دلم را باز بگذارید!!!

...

دلم را باز بگذارید!

که در هر سو اگر باشم

" شرف" را پاس میدارم ...بنام پاک انسانی!

نه در محدوده های کوچک چشمی

که درآن فرق انسان با دگر انسان

برابر نیست!!

ودر آنسوی آبی زیستن ها نیز

دلیل آدمیت نیست...نه حتی جرم انسانی!!!

دلم را باز بگذارید!

....


دلم را باز بگذارید!!!

که من خلوتگهی دارم

رها از این دورنگی ها!!!


من آخر رنگ آبی جهانم را

بدنیای سیاه

چشم تو هرگز نمی بخشم !!

دلم را باز بگذارید!!!

دلم را باز بگذارید!

پنجشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۷

از : فــرزانه شـــیدا

ارمغان بى وفاى -موضوع:داستان کوتاه از سعیدمطوری(شمع شبستانی..

ارمغان بى وفاىموضوع:داستان کوتاه
ارمغان بى وفاى ارمغان بی وفای
یا لطیف

مقدمه:این داستان واقعی نیست،ولی یک واقعیت تلخ اجتماعی است که در گوشه وکنار جهان اتفاق می افتد،وباید بگویم که،هد ف داستان بی وفای جنسیت خاصی نیست و دختر وپسر نمی شناسد وممکن است،سوسن جای خود را به کامران بدهد،به امید اینکه به دقت بخوانیدو نتیجه گیری مثبت کنید.

در یک روز،مانند روزهای دیگر که برای بعضی خوب ،وبرای بعضی بد است، کامران با سگش که دودست خودرا روی درب، قسمتی که شیشه پایین بود،گذاشته بودو با صدای بلند ضبط ماشین که بلند بود وفقط می شد صدای،طبل آنرا فهمید،مردم را نگاه می کرد.
هرکس که آن صحنه را میدید یک حرفی میزد،یکی می گفت: چه سگ قشنگی و دیگر می گفت این سگ نجس است،چطور آنرا درجلوی ماشین گذاشته،اگر من بمیرم سوار این ماشین نمی شوم.
چند دختر با خنده به سگ نگاه می کردند ویکی که پررو تر بود نزدیک آمدو به کامران که حالا پشت چراغ قرمز ایستاده بود،گفت:بی معرفت جای من را به سگ دادی و کامران که دل پری داشت،گفت، وفای او بیشتر است،فقط به من دل بسته است،دختر خانم اخمی کرد وبا دیگر دختران به سرعت رفتند و ازآنجا دور شدند.
پیرزنی که داشت قافل از همه جا،رد می شد،سگ یکباره پارسی کرد،پیرزن گفت، چخه،بعد که متوجه شد سگ سوار است وخودش پیاده،گفت:آخر زمان است،من دوساعت سر خیابان ایسناده بودم کسی من را سوار نکرد ودارم پیاده می روم ،و بعد این سگه را دربستی سوار کردنند،و رفت.
کودکی دست مادرش را رها کرد وبه سرعت خود را به سگ رساند،مادرش فریاد زد آرش ،مامان گازت نگیره،خلاصه هر کسی با سگ و کامران برخوردی داشت،که دیدنی وشنیدنی بود،من که کامران را می شناختم،جلو رفتم و گفتم : دربستی داریٍ؟ گفت:نه سوار شو،در عقب را باز کردم وسوار شدم.
گفتم:کامران سوژه جدیده؟ با خنده گفت :نه بابا ،دیدیم کسی مارو تحویل نمیگیره و نگاه نمیکنه،گفتیم،این راه برای تحویل گرفتن بهتره ،وخندید.
((من که کامران را می شناختم وباآن خوش تیپی وخوش اخلاقی ،احتیاجی به این کار نداشت،رابطه او با سگش یک ریشه روحی و روانی دارد ،مانند تمام کسانی که با حیوانات رابطه نزدیکی دارند،کسانی که از رابطه انسانی وبی وفای آن خسته شده اند.))
از او پرسیدم که دوست جدیدت مبارک،تازه پیداش کردی؟گفت: آره وخیلی هم با مرامه وبا معرفت،
تو متوجه نبودی،موقعی که می خواستی بیایی سوار شوی،نگاهی به من کرد و چون در نگاه من دید که ناراحت نیستم از سوار کردن توو فهمید تو دوستی هیچی نگفت،ولی یادت هست،یک ماه پیش که سوسن جلو نشسته بود، تو راکه منتظرماشین ایستاده بودی سوار کردم،چه اخمی کرد،وای نمی دانی بعد از پیاده شدن تو چقدر غرولند کرد،هنوز که یادم می آید سرم درد می گیرد،وبعد با ناراحتی رابطه خود را با من قطع کرد،خودت می دانی ما عاشق هم بودیم وقصد ازدواج داشتیم،عشقی که من فکرش را نمی کردم به جدای بکشد،حتی اگر تمام مردم دنیا این را بخواهند. بعد با اشکی که در چشمانش جمع شده بود گفت:حالا این سگه بهتره یا او؟.
سعید می دانی اگر این سگ من را یک روز نبیند مریض می شود،پس تورو خدا از رابطه این سگ با من ایراد نگیر،خودت می دانی که سوسن تنها با من این کار را نکرد،سعید بگذار توی حال خودم باشم،قلب من دیگر از بس بی وفای از عشق های مختلف دیده....وشروع کرد به بلند گریه کردن،
من که دلم برایش خیلی سوخته بود وقطرات اشکی در دیده داشتم وحالم بهتر از او نبود ولی جلوی
فریادخود را گرفته بودم،او را دلداری می دادم،چه کاری می توانستم برایش بکنم؟کسی که به کامران شنگول معروف بود،حالا اینطور پیش من گریه می کند،و گریه مرد یعنی اوج شکستگی دل او
سگ بیچاره که با تعجب به کامران نگاه می کرد،به طرف من پارسی کرد وکامران با اشاره دست او را آرام کرد.
من این رابطه بین کامران وسگش هم برایم ناراحت کننده وهم خوشایند بود،ناراحت کنند از این نظر که چرا کامران باید اینقدر بی وفای در جامعه اطراف خود ببیند که به حیوانی رو بیاورد؟و تمام عشق و وفای خودرا با او قسمت کند،آری من برای تمام کسانیکه مانند کامران مورد بی وفای قرار می گیرند
ناراحتم،من از این همه شعرهای غم انگیز که از بی وفای می گویند غمگینم،چرا ما در روابط عاطفی که اینقدر مهم است حسابگر خوبی نیستیم؟چرا کسی که به ما هزاران خوبی می کند او را بایک نگاه
بد شاید از خستگی ویا با یک سخن تندی که گفته از او دور می شویم، آیا آن همه خوبی را حساب نمی کنیم؟چرا؟وچرا؟آری به خاطر این است که همیشه بدی را می بینیم وخوبی ها را نادیده می گیریم.
امیدوارم در روابط عاطفی خود حسابگر خوبی باشیم،تا این همه بی وفای بوجود نیاید.
واز یک نظر خوشحالم که عشق و وفا دردل کامران نمرده است و آنرا با سگش قسمت می کند .
پایان
از دفتر داستانهای کوتاه سعید مطوری(شمع شبستان)
 
سایت:

 
نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت 1387 - 22:58:28 ارسال از سعیدمطوری(شمع شبستان)

تا به حال شده با خود بگویید اى کاش نمى گفتم ىا کاش گفته بودم؟؟

داستان کوتاه به قلم: ندا عباسی
 
برگرفته از سایت شعر نو:
http://shereno.com/index.php?op=artist
 
گاهی کار دستِ خودم می دهم یا پنج انگشتِ حیرت در دهانی که باید
 
 پاسخگوی کسی باشد اما قفل شده و نمی توانی بگویی چه بر سرت آمده
 
 و مدام چیزی در گوشت مزمزه می شود که تلخیِ آزار دهنده ای دارد .
 
 باورکنید برایم سخت نیست کسی را که با عشق خود دار زده ام را از طنابهای
 
پر ، پَرز و گره جدا کنم و بگویم اشتباه به این فکر افتادم.
 
 هر بار که جلوی آینه چیزی جز آدمکی احمق با دهانی قفل شده نمی بینم
 
اما طعمِ گسی به ذهنم می رسد که با ناخن های له شده
 
و آشِ کشک دیروز های من از روزی سرد که باورم مرا محاکمه کرده بود
 
 و قاضی عالی رتبه حکمِ دار مرا صادر کرده بود که جان صدها
 
 نه هزار ها نفر را گرفته ام و با عشق و نه با جمله ای عاشقانه
 
بد رود گفته ام صحنة جنایت را، به فکر چسبی می افتم که اول بار
 
در تاریخِ فلان و سازندة با تمام امتیازات فلانی اختراع کرده بود
 
 و به اینکه آزادی ِمن با این تکه چسب چه غرور آفرین بود .
 
بگذریم حادثه هر روز ساعت 14 به وقتِ خوانندة این متن اتفاق می افتاد.
 
 هر ساعت 2 بعد از ظهر با چشما نی گشو ده از خواب در امتداد بیداری ،
 
 طناب داری دور کله ام می چرخید تا مرا خواب زده کند.
 
 و درست در این ساعت باید جوابگوی کسی می شدم که به جز
 
عجز ولابة کسی که دیگر جز رخوت و درگیری با آدمکی حمار
 
 شمایل را نداشت ولی به زور ساعت، درست در ساعت 2 بعد از ظهر
 
 وادار شده بود اعتراف کند روز او از تمام دستمالهای سفید
 
هم پاک تر است ؛ مرا به گریه می انداخت .
 
چنان بعد از گزارش روزانه اش در تمام دستمالها فین می کردم
 
که به یاد حمامِ فین کاشان می افتادم و فکر طناب چنان برق میزد
 
 که بی شباهت نبود به تیغی که آلت قتاله آن دوران بود.
 
 و این آغاز الحمار شدن بنده بود.
 
 چنان.......مستانه ای سر می دادم که انگار در بهشت به رویم
 
 بسته شده بود .و جزای نیک و بد را در مکانی که جز ثانیه شمار
 
و عقربه های بی انصاف مرا دور می زدند از خدای متعال می گرفتم.
 
 گاه

آه...گاه حیف....گاه چه بد........و گاه با خود می گفتم
 
 بر پدر کسی که طناب را اختراع کرد،
 
 که بی شباهت به تیغ نست؛ لعنت! .
 
ولی باز جلوی آینه تصویر پنج انگشت تا مفصل سوم در دهان
 
را می دیدم که شوریِ بی نظیری داشت و به یاد پستانک کودکی
 
لذتی ناب را برای سکوتی این بار مرگبار می بردم .
 
یادم رفت چیزی از کسی بگویم تا بدانید چرا حمار شدم.
 
 به یاد دورانی که هنوز حمار نشده بودم.
 
در خیابان راه می رفتیم چنان دوستانه که عابران با چشم حسودشان
 
 به ما خیره می ماندند.
 
 سگی پارس می کرد که در ذهنم ثبت شده است
 
 وزیر یک چتر روزهای زیاد بارانی سپری شد .
 
آن روزها من نویسنده چون حماری ناشناس بودم
 
 و کسی من را کشف نکرده بود.
 
به جز انگشتانی که سیخ می ایستادند تا باور کنم روزی به کار می آیند؛
 
 روزهایی هم مانند پرنسس قصه ها ساعت 12 شب از او جدا می شدم
 
وچیزی به جای کفش مثلا دلم جا می ماند.
 
و البته دلی بود که در سینة کسی جا نمی شد .
 
و روزهای زیادی به لطف ستار العیوب بودن پروردگار ِمنِ نداشته
 
 شامل حالم می شد و با خریت پنهان در البسه می گذشت.
 
 در مورد او باید بگویم مسافری بود که سفر برایش جاذبه داشت
 
 و مسافرانی که هم سن او بودند و ساکی به وزن ساک بزرگ او داشتند.
 
روزی به زنان با شرف این مرز و بوم نگاهی از سر روشنفکری
 
انداختم و دیدم چیزی که کم داریم این است که آزادی را برای
 
 مردان ننگ می پنداریم و شعار سر دادم که باید بگذاریم
 
 هر کسی هر طور که می خواهد رفتار کند
 
.همانطور که یک ساختمان 200 واحدی امروزی را هر چند دلخواهتان
 
نیست نمی شود فرو ریخت و با بی هزینه بودن دوباره ساخت.
 
پرنس داستان هم باید سوار اسب بشود تا دل یا لنگه کفش
 
را در ساعت 12 شب بیابد و بجوید کسی را.
 
 تا اینکه این 200 واحد اجاره ای به شرط تملیک بر سرم فرو ریخت
 
 و تازه فهمیدم چه اشتباهی رخ داده است. وسعی کردم پاسخگوی کسی
 
باشم ولی هزینه ی من برای باز سازی یک ملک آنقدر
 
کم بود که کمرم تا شد.
 
دوستان اگر به خریت خود همچون من افتخار می کنید
 
 اینجا با طناب دار به صندلیهای ذهنم دست و پایتان را می بندم.
 
و البته برق نگاهتان چیزی را از سرم دور نمی کند و فکر نکنید
 
به خود بر چسب احمق بودن می زنم نه!
 
ماجرا مثل فیلم ماجرا اتفاق می افتاد کسی به ناگهان گم میشود
 
 و هنرپیشه زن دوم عاشق نامزد آن زن گمشده می شود که من
 
هم از قضا احساس می کردم کسی را گم کرده ام وبا پیدا شدنش
 
 تمام طنابهای ذهنم پاره شد اما چیزی دردناک که نمی دانم
 
از قلبی که برای عشق می تپید تا نگاهی که منتظر یا چیزهای دیگری
 
 از این قبیل که قبلا رخ نداده بود ، مرا باری دگر به حکم صادره شده
 
 توسط قاضی بر صندلی محاکمه می نشاند و من این بار چسب بر دهان
 
 داشتم که ندانستم و نتوانستم چیزی برای قاضی بگویم و البته آن روز
 
 به حبس ابد و یا چند ضربه ی اساسی برای حرکت به چمن زا
 
ر یا قتل توسط موجهای دریای فیلم هامون و یا سفر با باسرعت ترین
 
 ماشین و پرت شدن به دره توسط جیمز دین و یا نوشتن این متن
 
 و دادن آن به دوست نازنینم که از طنابهای پوسیده جانی دوباره به
 
 دست آورده بود ؛حکم صادر شد و تبصره آن انتخاب خود من
 
 برای تخفیف از حکم صادره بود.
 
البته درست سناریوی فیلم هامون را به یاد ندارم
 
ولی به وضوح خود را در موقعیت فیلم هامون می دیدم و صحنه ای
 
 که هامون در بیهوشی و خفگی همسر و دوستان و آشنایان خود را
 
می دید که به او دلخوشی می دهند و عذر خواهی می کنند .
 
نمیدانم چرا کوتوله های سرزمین عجایب را دور خود دیدم .
 
بگذریم مدتی است که این حکم صادر شده و اجرا شده و من جز
 
 پارس سگی در محله های پایین شهر چیز دیگری به یادم نیست.

البته مطالبی از ایندست اندر احوالات الحماریون:

که پینوکیو هم مدتی خر بود و شما بهتر از من می دانید که چطوری
 
از شمایل حما ر بیرون آمد .
 
دعای شما بدرقه ی زندگی دیگر من والبته این اعتراف از اعتراف
 
 به قتل های نهان برایم سنگین تر بود .
 
و می دانم کسی به این اعتراف شک نمی کنه
 
حتی اگر به بدگمانی هایم همیشه شک کرده که ظنینم یا نه؟ نه ! نه!

باور کنید اگر پدر ژپتو در دهان کوسه قایم شده بود وزندگی می کرد ؛
 
دوست من هم در رابطه ی عاشقانه مان قایم شده ومن با احساس
 
خطر دنبال راه حلی برای بیرون کشیدن او می جویم باور کنید
 
.تمام حکم های صادره غلط از آب در می امد اگر من چسب
 
 بر دهان داشتم .وباز هم باور کنید با طناب پوسیده ی خود حتی
 
 یک نفر را هم دار نزده ام.و این تنها داستانی است که درست
 
هر روز در ساعت 2 بعد از ظهر اتفاق می افتاد ،با پنج انگشت
 
حیرت در دهانی که..........................................
نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت 1387 - 01:13:04 ارسال از ندا عباسی

چرا از اسطوره‌ها می‌ترسیم؟ - [محسن آزرم]

چرا از اسطوره‌ها می‌ترسیم؟ - [محسن آزرم]

... این هم از آن حرف‌ها است؛ آدم‌هایی که همه سال را دور از کتاب

می‌گذرانند و همه آن روزهایی را که می‌توانند صرف خواندن کنند،

 به چیزهای دیگر می‌گذرانند، چرا باید در تعطیلا‌ت عید، بنشینند

 به خواندن کتاب‌هایی که در همه سال سراغی از آنها نگرفته‌اند؟

و اصلا‌ً مگر می‌شود در این روزهای دید و بازدید، در این روزهای

 شلوغی و خنده و شادی و میهمانی‌های خانوادگی، به کتاب‌های بی‌شماری

 فکر کرد که فرصتی برای خواندن‌شان فراهم نشده است؟

نویسنده‌ این یادداشت، سال‌ها است که از دست این شلوغی‌ها فرار می‌کند

 و درست در همین روزهایی که آدم‌ها شلوغی و خنده و شادی را ترجیح

می‌دهند، می‌نشیند به تماشای کتاب‌هایی که کم‌کم دارند به سقف می‌رسند

 و از بین کتاب‌ها، آنهایی را انتخاب می‌کند که بهتر است

 با خیالی آسوده سراغشان رفت و البته که بین این کتاب‌ها،

 همه‌جور چیزی را می‌شود پیدا کرد.

مثلا‌ً می‌شود <قدرت اسطوره> را خواند؛ گفت‌وگوی خواندنی

 <جوزف کمبل> را درباره <اسطوره‌ها> و نقش <اسطوره‌ها>

در زندگی روزمره ما، که ترجمه فارسی‌اش کار <عباس مخبر> است

 و <نشر مرکز> آن‌ را منتشر کرده.

نویسنده این یادداشت هم می‌داند که <اسطوره> را در این‌سال‌ها به چیزی

 <دانشگاه>ی تبدیل کرده‌اند و کتاب‌های پرورق و پرارجاعی که فقط

به‌ کار دانشجویان می‌آید، عملا‌ً، خواننده‌های علا‌قه‌مند را هم فراری می‌دهد.

 اما خوبی <قدرت اسطوره> این است که <اسطوره> را از آن قالب خشک

 و رسمی <دانشگاه>ی‌اش بیرون می‌آورد و نقش آن ‌را در زندگی

 بررسی می‌کند. فرقی نمی‌کند که اهل کدام کشوریم و با چه فرهنگی

 بزرگ شده‌ایم؛ مهم این است که باید با یک‌سری <اسطوره> آشنا شویم

 و بفهمیم <اسطوره>‌ها، اساساً، چرا پدید آمده‌اند و ما چگونه می‌توانی

م از این گنجینه بی‌کران انسانی بهره ببریم و راهی پیدا کنیم برای سردرآوردن

 از علا‌ئم و نشانه‌هایی که دانستن‌شان، تکلیف خیلی ‌چیزها را روشن می‌کند.

هنوز هم خیلی‌ها فکر می‌کنند <اسطوره> به‌ کار همه آدم‌ها نمی‌آید و فقط آنها

 که اهل دانشگاه و ورق‌ زدن کتاب‌های تاریخ هستند باید <اسطوره>‌ها

را بشناسند و البته که همه اینها، تقصیر همین استادان محترمی‌ست

 که دوست ندارند <اسطوره> را به چیزی <عمومی> و در دسترس

بدل کنند و دوست ندارند همه آدم‌ها بدانند که با دیدن یک <نشانه>

، یک <بز بال‌دار> یا هر چیز دیگری، باید به ‌یاد چه ‌چیزی بیفتند

و مفهوم این <نشانه> را درک کنند. اما کسانی مثل <جوزف کمبل>

هم هستند [درواقع بودند، چون کمبل سال‌هاست که مرده] که فکر می‌کنند

 هر آدمی باید از <اسطوره>‌ها سر در بیاورد و <اسطوره>‌ها را نباید

 در کتاب‌های پرورق و پرارجاع دانشگاهی حبس کرد و اگر می‌خواهید

بدانید که تلا‌ش‌های این اسطوره‌شناس سرشناس به بار نشسته است یا نه،

 کافی‌ است این ‌را بدانید که <جورج لوکاس>، مجموعه فیلم‌های <جنگ‌های

ستاره‌ای‌>‌اش را مدیون کتاب‌های <کمبل> است و خود <کمبل>

هم در این گفت‌وگوی خواندنی، درباره ویژگی‌های <اسطوره>‌ای

 <جنگ‌های ستاره‌ای> حرف می‌زند و این ‌را هم بدانید که

 <برادران واچوفسکی> هم زمانی ‌که سرگرم نوشتن <ماتریکس>

 بودند به کتاب‌های <کمبل> و از جمله <قهرمان هزارچهره>‌اش

مراجعه می‌کردند و اگر این کتاب را ورق بزنید و سرفصل‌هایش

 را بخوانید، می‌بینید که چه کتاب راهنمای درجه ‌یکی ا‌ست

 برای فیلمنامه‌نویسی به ‌شیوه هالیوودی‌اش. نویسنده این یادداشت

هم قبول دارد که پیشنهاد کتابی مثل <قدرت اسطوره>

برای تعطیلا‌ت عید، کمی غریب به‌نظر می‌رسد؛ اما باور کنید که هر آدمی،

هر خواننده‌ای، وقتی این کتاب معرکه و شیرین را دست بگیرد،

از خواندنش سیر نمی‌شود.

 <قدرت اسطوره>، بهترین کتابی‌ است که می‌شود به همه آدم‌هایی

 پیشنهاد کرد که می‌خواهند معنای <اسطوره> را بفهمند

 و حوصله آن کتاب‌های پرورق و پرارجاع را هم ندارند.

<قدرت اسطوره> را که خواندید، بروید سروقت

<قهرمان هزارچهره> و مطمئن باشید که این دو کتاب،

 مسیر زندگی‌تان را تغییر می‌دهند، اگر بخواهید...

انتهای خبر // روزنا - وب سایت اطلاع رسانی اعتماد ملی//www.roozna.com