X
تبلیغات
رایتل
عصیانی درسکوت -فرزانه شیدا--f.s  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 29 مهر‌ماه سال 1388


آه او....آری او...

که نشسته بر صندلی جوانی،

پیری را نقشه می کشید!!!

آنگاه که دستها درکمد

بدنبال پای رفتن می گشت!

وچمدان کلید خویش را،

گم کرده بود!

...

سماور زندگی ...اما،

 غلغل جوشان خویش را

به غرغری تبدیل کرده بود ...

که آزارم میداد...

...

زمانی که فریزرغم

احساسم را میلرزاند...
وتنها صدا...

صدای کشو آشپرخانه بود

درمیان دستهای سرگردانم

که قاشق چنگالهای نقره ای را...

جابجا میکرد،

....در غروبفامِ ِ  آرام ِ روبه شب !

...

وفنجان قهوه روی میز...

فال قهوه ی زندگی رانقش میزد ...

باز هم...بازهم

 با هزار، جاده ی رفتن!!!

....

ومن هنوز ... هنوز...

آب میدادم باغچه ای را...

که سبز نمیشد...مگر به علفهای هرز!!

وبر برگ کاهی زندگی...

جوهرِ ( آرزو )را...

 پخش میکردم...آنگاه که عشق را ،

بس بی ثمر ...آری بی ثمر

 مینگاشتم!!!!

...

نمیدانم..

نه نمیدانم گوش بر پرده ای فرا دهم

که درباد عصیان را، التماس میکند

...
یا برنگاه آینه خیره شوم ...

که سکوت را می گوید!

...

معنا را ازمن مپرس...!


من هیچ نمیدانم!

من هیچ نمیخواهم، که بدانم!
وهنوز...هنوز باغچه ای را آب میدهم

که میدانم سبز نمیشود

مگر به علفهای هرز !!!

...

ونگاهم آبی آسمانی را

میکاود

که میدانستم روزی برایش

بسیار خواهم گریست ...

و بسیار گریستم...این روزها!!!...


۲۷ بهمن ۱۳۸۵فرزانه شیدا

Farzaneh Sheida
fsheida-f.sh